اسپرسو

هیکلی لاغر داشت.‌آنقدر صورتش لاغر شده بود که چین ها روی بینی و چانه اش آویزان شده بودند. عینک بزرگ با شیشه هایی کثیف که چشم ها دیده نمی شدند بروی گوش ها آرام گرفته بود. پوست گردنش زرد شده بود. روی تخت نشسته بود و به اطراف نگاه می کرد. مدام حرف می زد. از آدم ها، از گرانی، از خاطرات دوران کاری اش و اینکه چقدر هیکلی و زیبا بوده، می گفت و سلسله وار دهانش را تکان می داد.

نزدیک غروب پرستار را صدا می کرد و زمان تزریق مرفینش را می پرسید. مرفین که می زد. همه چیز آرام می گرفت. اتاق خالی از کلمه می شد و شیشه ها دراز می کشیدند و در آرامش شب با رقص نورها، غلت می زدند.

#زندانگی

#هستی_قاسمی_راد

#بیمارستان افضلی پور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۱ساعت 7:16  توسط هستی | 

نصف گوش


کت و شلوار تیره ای پوشیده بود. رنگش شاید مشکی شاید هم سرمه ای بود. ماسک رو چانه اش کج افتاده بود. پوست صورتش سرخ بود. لک های قهوه ای بزرگی رو گونه هایش بود. گوش سمت راستش نصفه و نیمه بود. انگار یک خط کش روی گوش گذاشته بودند و از وسط گوش را نصف کرده بودند و نصفه ی پایین را جایی دور انداخته بودند. به تنهایی و غم نصف گوش بالا فکر می کرد. موهایش سفید و کم پشت بودند. چشم هایش پر از آب بود و بنظر می آمد رنگ مردمک هایش پیدا نبود.
سیگار را لای انگشتش چرخاند و فندک را از جیبش بیرون آورد. روشن نکرد. غروب شد، روشن نکرد. هوا که تاریک شد بلند شد و سمت بیابانی رفت که انتهایش پیدا نبود. سیگار از لای انگشتش افتاد.

#هستی_قاسمی_راد

۱۶ شهریور ۱۴۰۱

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ساعت 10:35  توسط هستی | 

مامان هاجر دقیقا ساعت ۹ صبح جمعه ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ پرواز کرد و رفت به جایی که کسی نمیدونه...

نه میخوام گریه کنم، نه میخوام سر مزارش برم..هیچ کاری نمیخوام بکنم. زمان برای من متوقف شده و ثانیه های آخر زنده بودنش هی میاد توی خاطرم...

صورت و دستهای زیبا و سردش وقتی لای اون پارچه سفید پیچیده شده بود میاد جلوی چشمم...

حس میکنم دیوانه و منگ شدم و نمی تونم سوگواری کنم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ساعت 10:26  توسط هستی | 

بهش گفتم هیچ چیزی وجود نداره که تو بترسی..هیچی به اندازه ی خودت ترسناک نیست. ترسیدی نه از من از تمام چیزایی که قرار بود توش ردی از من باشه. من یه برگم همونی که از دور مشخصه درسته تو ریشه های بهم تنیده ی این درختی و درخت بدون ریشه هیچ معنایی توی طبیعت نداره اما دلم بی پروایی میخواد دلم نترسی میخواد دلم دیوونگی میخواد شاید آخرین فرصتمون باشه باور کن...باد تندی وزید و منو با خودش برد سمت یه دنیایی که هیچ ریشه ای توی اون تاب موندن نداشت تو دیگه نبودی و همه چیز شد یه توهم که توی ذهن من هی تاب تاب میخوره....آه از تو ...آه از ریشه های لعنتیه وحشت آور...آه از این تنیده ی طولانی و زمخت...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۸ساعت 15:28  توسط هستی | 
توی صورتش رد خطی نمایان بود که انتهایش به گوش راستش می رسید. شال قهوه ای رنگی را دور بیلش گره زده بود. کنار جوی آب نشسته بود. هر بار که بیل را سمت گَِل ها و خاشاکی که جلوی آب را سد می کردند، می زد آب قهوه ای می شد و یک شکوفه ی انار روی قسمتی از شال قرار می گرفت. کارش که تمام شد آب را از همان مسیری که گرفته بود بست و منتظر نفر بعدی شد که آب را بگیرد. من یکی یکی شکوفه های انار را از روی شال برداشتم و روی خط صورتش چیدم. صورتش  بوی انار می داد.


برچسب‌ها: هستی قاسمی راد
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 11:35  توسط هستی | 

سرش را توی دو دستش درست مقابل تنه ای که سر نداشت گرفته بود. جای سر یک آینه ی مستطیلی شکل گذاشته بود. تنه اش را درست برانداز کرد. شانه های پهن و قدی نسبتا بلند داشت لباس هایش واقعا او را خوش تیپ نشان داده بود. درست زیر آینه خط های گردنش را شمرد آنقدر ها زیاد نبود. آینه کثیف بود نمی توانست چهره اش را در آن ببیند فقط یک گردی مبهم را میدید. عابری از کنارش رد شد و سیگاری را که مشغول کشیدن آن بود را لای لب های او گذاشت. با خودش گفت این بهترین اتفاق امروز است چشمکی برای عابر زد و پک عمیقی به سیگار زد دود را به طرف آینه فوت کرد. آینه با هر فوت مرد شفاف تر میشد کام آخر را که زد تقریبا به فیلتر رسیده بود سیگار میان لب هایش خاموش شد. چهره اش در آینه مثل همیشه بود فقط یک تفاوت داشت آنهم سیگار خاموش روی لب هایش بود.
سردرد های هر روز باعث شده بود بفکر بیفتد که سرش را از تنه اش جدا کند.  همیشه فکر میکرد جدا کردن سر، باید  درد زیادی داشته باشد و مدت زیادی هم طول بکشد مثلا چند ساعت. مثل انبری که دندانپزشک دور دندان میگذارد و آنقدر میکشد تا جدا شود، البته اگر شانس بیاوری و بی حسی دندانت در مدت زمانی که کشیدن دندان طول می کشد از بین نرفته باشد، در غیر این صورت تو هم همراه انبر دندانپزشک از روی صندلی بلند می شوی و آنقدر ناله می کنی که جایزه ات دندانی می شود که دستیار خوش استیل دندانپزشک در دستت می گذارد.  اما نزدیک غروب دوباره سردرد به سراغش آمد روبروی درب ورودی پارک،  روی همان بلوک سد معبر نشست. بساط هفت سین اش را هم بغل پیاده رو چیده بود، آینه ها و تخم مرغ های رنگی. سکه هایی که با ظرافت به یک دانه سیر چسبانده بود، همه ی آنها را رها کرد و روی بلوک نشست. به دخترش قول داده بود برایش عروسک عمو نوروز را بخرد، به زنش قول داده بود این ماه اجاره خانه را سر موعد بدهد که صاحب خانه دوباره درخانه نیاد و دستش را روی زنگ آنقدر بگذارد که همسرش مجبور شود چشمکی به او بزند و از او مهلت بیشتری بخواهد. چقدر آدم های اطرافش از او درخواست داشتند و چقدر پدر بودن احمقانه بود، اینکه مدت ها نام کسی را به عنوان فرزندت در ذهنت نگه داری و مدام از شیرین کاری هایش عکس بگیری و توی فیس بوک بذاری هم جالب نبود. من یک مرد جوان 35 ساله ام که درخواست های همین آدم هایی که به خودم آویزان کرده ام دارد دیوانه ام می کند. گاهی به سرم می زند مثل حبیب دیوانه که خوش نام ترین دیوانه ی شهر بود چون فقط یک گوشه می نشست و به آدم ها زل می زد، خودم را به دیوانگی بزنم و شب ها را جلوی دستشویی پارک ها بخوابم. دستشویی ها امن ترین جایی هستند که آدم ها به آن نیاز دارند. و یک روز هم مثل حبیب دیوانه جلوی دستشویی پارک شهر از سرما یخ بزنم و فردا یک عالمه پول روی جسدم بریزند و این پول ها برای آدم های آویزان اطرافم کافی باشد. باور میکنید حبیب دیوانه همینطوری ثروتمند شد. البته پارکی که انتخاب کرده بود دستشویی های واقعا شیکی داشت. و آدم ها ترجیح می دهند محتویات روده ی خود را در جای تمیز و شیکی تخلیه کنند.  دیگر طاقت سر درد را نداشت طاقت کسادی بازار هفت سین را هم نداشت. از صبح فقط یک آینه فروخته بود آنهم با کلی التماس و خواهش. فکرش را متمرکز کرد و دست هایش را دو طرف گوش هایش گذاشت و با گفتن یک، دو، سه سرش را از تنه اش جدا کرد و میان زانو هایش گذاشت.  آینه ی مستطیلی را جای سرش گذاشت.درهرصورت قرار بود تا چند روز دیگر هنوز هفت سین بفروشد و این خوشایند نبود که تنه ای بدون سر باشد، یعنی شگون نداشت. به شدت احساس آرامش میکرد. حتی از گنگی و بی حسی بعد دندان کشیدن هم بهتر بود.  سرش را بالا آورد این بهترین راه برای جلب مشتری بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۵ساعت 21:9  توسط هستی | 
من به آخرین نامه ی سرباز
فکر کردم که به معشوقش اعتراف کرده ،هم خوابه ی کسی دیگری شده است.
چاره ای نداشتم جز اینکه گلوله ام را درست کنار گوش هایش شلیک کنم که دیگر نتواند
صدای هیچ لذتی را بشنود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۵ساعت 18:26  توسط هستی | 

مرد قلابش را توی تنگ انداخت و منتظر ماند. زمان مهم نبود کافیست تنها ماهیه داخل تنگ با میل خودش قلاب را بگیرد و به مرد اشاره کند که او را بکشد بالا. ماهی مدتهاست توی تنگ تنها زندگی می کند. مرد از خیلی وقت پیش به ماهی فکر میکند به روزهای کنسل کننده و مسیر تکراری اش. به مرگ همسرش که دیگر برایش معنی خاصی ندارد. تشخیص جنسیت ماهی برای مرد اهمیت ندارد. آدمها وقتی دچار تنهایی میشوند ، تمایلات جنسی آنها هم دچار تنهایی می شود. مرد می خواست که ماهی با میل خودش بیرون بیاید و کمی به اندازه ی حتی چند ثانیه به او نگاه کند و برای زنده ماندنش التماس کند این تمام خواسته ی او بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:10  توسط هستی | 

آنتونی:توی اردوگاه که بودم خیلی به تو فکر میکردم. آنقدر که گاهی تو را جای سطل مخصوص دستشویی ،داخل سلولم تصور میکردم. هر روز تو را میدیدم و خب تو قسمتی از تکرارهای روزمره ی من شدی .ولی الان بشدت دلم برای سطل دستشویی تنگ شده .برای رنگ کهنه اش ،برای بوی چندش آور اما لذت بخشش و برای ماندگاری همیشگی اش..اما خب سطل ها هم مثل انسان ها بی وفا هستند. باورت میشه؟
نارا: توی اردوگاه که بودی شب ها برایم عذاب آور بود و برایم خیلی مهم بود که آنجا هستی به من فکر میکنی یا نه؟ اما از این خوشحال تر بودم که هیچ زنی آنجا نیست که بتواند جای مرا پر کند و احساس خوشبختی میکردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 12:0  توسط هستی | 

(بی بی گفت:
دعا میکنم سرت جلوی پروردگار عالم وا بلند باشه. اگه سرت وا بلند باشه ماتاج نیستی.)
بی بی همیشه دعا میکنه و نمیدونم چرا وسط دعاهاش همیشه دلم میخواد گریه کنم یعنی خدایی که بی بی داره منو بیشتر دوست داره؟ بخاطر اینکه من رفیق تنهایی بی بی هستم؟!

...

پانوشت:
وابلند: بالا، سربلند
ماتاج: محتاج

*این اصطلاحات و گویش مربوط به روستای کوهستانی و سرسبز بیدخوان از توابع شهرستان بردسیر واقع در استان کرمان می باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 11:59  توسط هستی |