![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
هیکلی لاغر داشت.آنقدر صورتش لاغر شده بود که چین ها روی بینی و چانه اش آویزان شده بودند. عینک بزرگ با شیشه هایی کثیف که چشم ها دیده نمی شدند بروی گوش ها آرام گرفته بود. پوست گردنش زرد شده بود. روی تخت نشسته بود و به اطراف نگاه می کرد. مدام حرف می زد. از آدم ها، از گرانی، از خاطرات دوران کاری اش و اینکه چقدر هیکلی و زیبا بوده، می گفت و سلسله وار دهانش را تکان می داد. نزدیک غروب پرستار را صدا می کرد و زمان تزریق مرفینش را می پرسید. مرفین که می زد. همه چیز آرام می گرفت. اتاق خالی از کلمه می شد و شیشه ها دراز می کشیدند و در آرامش شب با رقص نورها، غلت می زدند. #زندانگی #هستی_قاسمی_راد #بیمارستان افضلی پور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۱ساعت 7:16 توسط هستی |
|
|
نصف گوش
۱۶ شهریور ۱۴۰۱ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ساعت 10:35 توسط هستی |
|
|
مامان هاجر دقیقا ساعت ۹ صبح جمعه ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ پرواز کرد و رفت به جایی که کسی نمیدونه... نه میخوام گریه کنم، نه میخوام سر مزارش برم..هیچ کاری نمیخوام بکنم. زمان برای من متوقف شده و ثانیه های آخر زنده بودنش هی میاد توی خاطرم... صورت و دستهای زیبا و سردش وقتی لای اون پارچه سفید پیچیده شده بود میاد جلوی چشمم... حس میکنم دیوانه و منگ شدم و نمی تونم سوگواری کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ساعت 10:26 توسط هستی |
|
|
بهش گفتم هیچ چیزی وجود نداره که تو بترسی..هیچی به اندازه ی خودت ترسناک نیست. ترسیدی نه از من از تمام چیزایی که قرار بود توش ردی از من باشه. من یه برگم همونی که از دور مشخصه درسته تو ریشه های بهم تنیده ی این درختی و درخت بدون ریشه هیچ معنایی توی طبیعت نداره اما دلم بی پروایی میخواد دلم نترسی میخواد دلم دیوونگی میخواد شاید آخرین فرصتمون باشه باور کن...باد تندی وزید و منو با خودش برد سمت یه دنیایی که هیچ ریشه ای توی اون تاب موندن نداشت تو دیگه نبودی و همه چیز شد یه توهم که توی ذهن من هی تاب تاب میخوره....آه از تو ...آه از ریشه های لعنتیه وحشت آور...آه از این تنیده ی طولانی و زمخت... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۸ساعت 15:28 توسط هستی |
|
|
توی صورتش رد خطی نمایان بود که انتهایش به گوش راستش می رسید. شال قهوه ای رنگی را دور بیلش گره زده بود. کنار جوی آب نشسته بود. هر بار که بیل را سمت گَِل ها و خاشاکی که جلوی آب را سد می کردند، می زد آب قهوه ای می شد و یک شکوفه ی انار روی قسمتی از شال قرار می گرفت. کارش که تمام شد آب را از همان مسیری که گرفته بود بست و منتظر نفر بعدی شد که آب را بگیرد. من یکی یکی شکوفه های انار را از روی شال برداشتم و روی خط صورتش چیدم. صورتش بوی انار می داد.
برچسبها: هستی قاسمی راد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 11:35 توسط هستی |
|
|
سرش را توی دو دستش درست مقابل تنه ای که سر نداشت گرفته بود. جای سر یک آینه ی مستطیلی شکل گذاشته بود. تنه اش را درست برانداز کرد. شانه های پهن و قدی نسبتا بلند داشت لباس هایش واقعا او را خوش تیپ نشان داده بود. درست زیر آینه خط های گردنش را شمرد آنقدر ها زیاد نبود. آینه کثیف بود نمی توانست چهره اش را در آن ببیند فقط یک گردی مبهم را میدید. عابری از کنارش رد شد و سیگاری را که مشغول کشیدن آن بود را لای لب های او گذاشت. با خودش گفت این بهترین اتفاق امروز است چشمکی برای عابر زد و پک عمیقی به سیگار زد دود را به طرف آینه فوت کرد. آینه با هر فوت مرد شفاف تر میشد کام آخر را که زد تقریبا به فیلتر رسیده بود سیگار میان لب هایش خاموش شد. چهره اش در آینه مثل همیشه بود فقط یک تفاوت داشت آنهم سیگار خاموش روی لب هایش بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۵ساعت 21:9 توسط هستی |
|
|
من به آخرین نامه ی سرباز
فکر کردم که به معشوقش اعتراف کرده ،هم خوابه ی کسی دیگری شده است. چاره ای نداشتم جز اینکه گلوله ام را درست کنار گوش هایش شلیک کنم که دیگر نتواند صدای هیچ لذتی را بشنود . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۵ساعت 18:26 توسط هستی |
|
|
مرد قلابش را توی تنگ انداخت و منتظر ماند. زمان مهم نبود کافیست تنها ماهیه داخل تنگ با میل خودش قلاب را بگیرد و به مرد اشاره کند که او را بکشد بالا. ماهی مدتهاست توی تنگ تنها زندگی می کند. مرد از خیلی وقت پیش به ماهی فکر میکند به روزهای کنسل کننده و مسیر تکراری اش. به مرگ همسرش که دیگر برایش معنی خاصی ندارد. تشخیص جنسیت ماهی برای مرد اهمیت ندارد. آدمها وقتی دچار تنهایی میشوند ، تمایلات جنسی آنها هم دچار تنهایی می شود. مرد می خواست که ماهی با میل خودش بیرون بیاید و کمی به اندازه ی حتی چند ثانیه به او نگاه کند و برای زنده ماندنش التماس کند این تمام خواسته ی او بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:10 توسط هستی |
|
|
آنتونی:توی اردوگاه که بودم خیلی به تو فکر میکردم. آنقدر که گاهی تو را جای سطل مخصوص دستشویی ،داخل سلولم تصور میکردم. هر روز تو را میدیدم و خب تو قسمتی از تکرارهای روزمره ی من شدی .ولی الان بشدت دلم برای سطل دستشویی تنگ شده .برای رنگ کهنه اش ،برای بوی چندش آور اما لذت بخشش و برای ماندگاری همیشگی اش..اما خب سطل ها هم مثل انسان ها بی وفا هستند. باورت میشه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 12:0 توسط هستی |
|
|
(بی بی گفت: پانوشت: *این اصطلاحات و گویش مربوط به روستای کوهستانی و سرسبز بیدخوان از توابع شهرستان بردسیر واقع در استان کرمان می باشد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 11:59 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد قائمی حمید رضا احمدی رها مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| برچسبها |
|
هستی قاسمی راد (1) |
| پیوندها |
|
ايمان فائزه ياشار لامكان ترانه عليدوستي محسن قائمي انجمن شعر بردسير کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان یوسف حسین صولتی انجمن داستانی چوک داستان امینه انزوا فرهاد داریوش معمار رزا |
|
RSS
|