![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
شانزده
درست پایین تخت نشسته بود شلوارش را تا بالای زانو جمع کرده بود و یک پایش را روی دیگری گذاشته بود و به جوش های روی پاهایش نگاه می کرد کمی با سر ناخنش به آنها ور رفت و بعد سوزن را برداشت و سعی کرد سوزن را در جوشها فر ببرد و با دست فشار دهد هربار که این کار را می کرد از جوشها خون میزد بیرون و بعد که فشار میداد اطراف جوشها قرمز و خون آلود میشد درست از مچ پا هایش تا نزدیک باسنش تمام جوشها را زخمی کرده بود و به شدت ظاهر پاهایش زشت شده بود ساعتها به یک جوش ور میرفت با سوزن دنبال چیزی می گشت و نصف روزش را به این کار می پرداخت احساس آرامش می کرد و روزهایی که دیگر جوشی برای دستکاری نمی ماند جوشهای قبلی را که ترمیم یافته بودند را دوباره می ترکاند. امروز 4 ساعت فقط صرف یک جوش کرد و هی نگاه می کرد و منتظر بود نتیجه کارش را ببیند روزهایی که پایین تخت خواب می نشست کارش طولانی تر بود تخت خواب او را وادار به حرکات خشن تری می کرد. بعد می رفت سمت دستشویی و دوباره ساعتها درون دستشویی می نشست بدون اینکه کاری انجام دهد و دختر و شوهرش آنقدر به در دستشویی می کوبیدند تا شاید عکس العملی نشان دهد. دخترش اوایل وحشت زده می شد شاید مادر درون دستشویی مرده باشد، شاید خود کشی کرده باشد و لی الان همه به این روند عادت کرده اند ماندن در دستشویی حق طبیعی و مسلم مادر می باشد. امروز می خواست بیشتر بماند سوزش زخم های پاهایش کمی آزارش می داد ولی خیره شده بود به سطل پر از دستمال درون دستشویی وفکر میکرد 1سال قبل بود یا 1ماه قبل، قرص های خوابش تمام شده بود نمی توانست بخوابد هیچکس نمی دانست قرص هایش تمام شده با روسری چشمهایش را بسته بود همه فکر میکردند خوابیده ولی خواب نبود آنقدر به سقف خیره شده بود که نمی دانست زمان چه زود گذشته از رختخواب بلند شد سالها بود شوهرش کنارش نمی خوابید این جوری راحت تر می خوابید خودش می گفت، زن مثل یک جسد در رختخواب خروپف میکرد و شوهرش تنها می خوابید..زن امشب دوست داشت کسی کنارش بود تا شاید خواب می رفت به سمت در رفت قفل بود.. امشب جشن تولد 16سالگی ام است بابا کیک خریده مامان مثل همیشه دستشویی بود خجالت می کشیدم دوستانم را دعوت کنم تولدم 2نفری بود من وبابا. بابا عاشقم بود همیشه قبل از خواب بارها من و می بوسبد بعضی شبها کنارم میخوابید من و توی بغلش محکم می گرفت و موهایم را نوازش میکرد ولی دیشب بدنمو نوازش کرد منم دوستش داشتم می بوسیدمش و موهایش را نوازش می کردم بابا از مامان می ترسید او خطرناک بود یک شب می خواست بابا را بکشد در رختخواب.شبها در اتاقش را قفل می کند و گاهی کنار من میخوابد. فکر می کنید هدیه تولدم چی بود؟ یک لباس خواب توری قرمز خوشکل. آهسته درون گوشم گفت: امشب برایم می پوشی؟ جلوی خودش را می گیرد. امروز به خودش قول داد حتی اگر سالها تنها بودم، حتی اگر او هزاران بار وسوسه ام کند و لباس قرمز توری را بپوشد کنارش نمی خوابم ..از امشب؟ عصبی شده بود خواب نمی رفت در باز نمی شد سرش را آرام به در می کوبید و بدنش را می خاراند محکم. حس سوزش پوستش را دوست داشت ارضایش می کرد. ناله می کرد ولی داد نمی زد. اسم کسی را صدا نمی زد یادش نمی آمد فقط ناله می کرد، دقیقا شب تولد 16 سالگی اش آن اتفاق افتاد با پدرش. جوش های پاهایش می خارید. نمی توانست تمرکز کند خاطراتش یکی در میان بود امسال دخترم 16 ساله میشود یا پارسال شد؟
هستی.....خرداد 89 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹ساعت 20:37 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد قائمی حمید رضا احمدی رها مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| برچسبها |
|
هستی قاسمی راد (1) |
| پیوندها |
|
ايمان فائزه ياشار لامكان ترانه عليدوستي محسن قائمي انجمن شعر بردسير کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان یوسف حسین صولتی انجمن داستانی چوک داستان امینه انزوا فرهاد داریوش معمار رزا |
|
RSS
|