![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
هیکلی لاغر داشت.آنقدر صورتش لاغر شده بود که چین ها روی بینی و چانه اش آویزان شده بودند. عینک بزرگ با شیشه هایی کثیف که چشم ها دیده نمی شدند بروی گوش ها آرام گرفته بود. پوست گردنش زرد شده بود. روی تخت نشسته بود و به اطراف نگاه می کرد. مدام حرف می زد. از آدم ها، از گرانی، از خاطرات دوران کاری اش و اینکه چقدر هیکلی و زیبا بوده، می گفت و سلسله وار دهانش را تکان می داد. نزدیک غروب پرستار را صدا می کرد و زمان تزریق مرفینش را می پرسید. مرفین که می زد. همه چیز آرام می گرفت. اتاق خالی از کلمه می شد و شیشه ها دراز می کشیدند و در آرامش شب با رقص نورها، غلت می زدند. #زندانگی #هستی_قاسمی_راد #بیمارستان افضلی پور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۱ساعت 7:16 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد قائمی حمید رضا احمدی رها مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| برچسبها |
|
هستی قاسمی راد (1) |
| پیوندها |
|
ايمان فائزه ياشار لامكان ترانه عليدوستي محسن قائمي انجمن شعر بردسير کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان یوسف حسین صولتی انجمن داستانی چوک داستان امینه انزوا فرهاد داریوش معمار رزا |
|
RSS
|