![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
گفت: برام یه فال بگیر؟ احساسی! همینطور که داشتم با ورق ها بازی میکردم پرسیدم :چند حرفیه اسمش؟ گفت: پنج حرفی! قند تویه دلم آب شد اولین بار بود که برای من و به اسم من فال می گرفت. شروع به چیدن ورق ها کردم و پرسیدم چه رنگیه؟ گفت : سبزه! به سرعت ورق های سفید را پایین ریختم و سیاه ها را نگه داشتم عین بچه ها دوتا دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و منتظر بود حالا وقت روکردن ورق ها بود. بچه ها به من می گفتند خدای فال! هرچه می گفتم راست می شد ولی هنوز کسی برای من فال نگرفته بود.2تا 4 اومد گذاشتم زمین با هیجان پرسید یعنی چی؟ گفتم: بهش خیانت کردی! تو چشام زل زدو گفت : آره! نه من حرفی زدم و نه او ادامه داد. بعد 2تا 6اومد. گفتم: بهت فکر می کنه براش مهمی! لبخندی زد و گفت: راست میگی؟ و بعد مایوسانه گفت: فکر نمی کنم . ادامه دادم ،2تا بی بی اومد که وسطشون یه 2 بود گذاشتم زمین . گفتم: یه دخترسفیدی بینتون جدایی انداخته با تعجب نگاهی به من کرد و لبخند زد فقط لبخند. و ادامه دادم، ورق ها تموم شد. آخرش گفتم: دیگه هیچ احساسی بهت نداره . زیر لب گفت: می دونستم، خیلی وقته. وقتی شب کنارش خوابیده بودم برای همیشه قول دادم دیگه فال نگیرم. صبح شد صورتم را که می شستم از رنگ سفید پوستم متنفر بودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:29 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد قائمی حمید رضا احمدی رها مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| برچسبها |
|
هستی قاسمی راد (1) |
| پیوندها |
|
ايمان فائزه ياشار لامكان ترانه عليدوستي محسن قائمي انجمن شعر بردسير کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان یوسف حسین صولتی انجمن داستانی چوک داستان امینه انزوا فرهاد داریوش معمار رزا |
|
RSS
|