اسپرسو

کلاغ های قرمز بالای سرم دسته دسته می رفتند برای خوردن مغز جنین هایی که دفن نشده روی زمین رها شده بودند.این زمین تحمل زنان باردار را ندارد و همینطور که هر زنی بارداری برویش قدم برمیداشت، جنین ها بدون هیچ اعتراضی نصیب زمین می شدند تاشاید رهگذری آنها را دفن کند اما همه می ترسیدند نه از شکل چندش آور و منفور جنین ها بلکه از نفرین کلاغ هایی که بدنبال غذای خود بودند.

*صندلی اول:

هر صبح بالای سرم می آمد و آب دهانم که گوشه لبهایم چرک شده بود را می خورد، می گفت: این یعنی صبح بخیر! یعنی چرک دور دهانت هم برای من دوست داشتنیه ..

*صندلی پشت سرش:

حالا اگر یک روز از خواب بیدار شوی وببینی صبح نشده و هرچه انتظار بکشی باز صبح نشود او احتمالا تا ابد در حال لیسیدن دور لبهای توست؟ البته تو همیشه صندلی احساساتی بودی ولی ما صندلی ها لبهایمان هم ابزاری برای استفاده کردن دست انسانهاست.

*صندلی اول:

با همین چهار تا گوش خودم شنیدم مادرش روی من نشسته بود داشتم خفه می شدم چاق بود و بدبو! مثل خانم تناردیه. پاهایم درد گرفته بود ولی مجبور بودم تحمل کنم به خاطر تعهد خلقتمان می گویم. اگر اجازه داشتم مثل دوستمان چهار پایه که زیر پای اعدامی هارا خالی می کرد منم با این زن چاق همین کار را می کردم ولی حیف که اجازه نداشتم. دخترک زل زده بود به پاهای من و از خدا می خواستم کاش پا نداشتم و حتی در آن لحظه از داشتن 4تا گوش هم بیزار بودم اینجا جهنم بود.

*صندلی پشت سرش:

من و مامان و بابا سر سفره نشسته بوریم فکر می کنم شام می خوردیم خیلی گرسنه بودم. مامان به بابا گفت: برو حمام بدنت بوی مرده می ده؟ ریشتو بزن عزای منوداری زنت با این بچه تویه شکم هنوز نمرده! و بعد مشت محکمی به شکمش زدو گریه کرد. بابا گفت: تو حواست به موهای وسط پاهات باشه! مامان عصبانی شد و نون وپرت کرد وسط سفره و گفت: مثل گله می خوای ببینی؟ وجلوی من ایستادو شلوارشو کشید پایین! من خیلی گرسنه بودم!

*صندلی اول:

دستها وپاهای دخترک را بسته بودند یک لباس بلند قرمز پوشیده بودناز بود. زن چاق نظاره گر بود و دستور می داد و 2مرد بالای سر دخترک دستورات را اجرا می کردند. دهان دخترک را بسته بودند و موهای بافته اش به هم ریخته بود نه ناله می زد و نه التماس می کرد فقط چشمهایش هر لحظه سرخ تر می شد.

*صندلی پشت سرش:

اسب آبستن بود می خواستم قبل از موعد کره را بدنیا بیاورم پاهای اسب را محکم بستم دیگر نمی توانست حرکت کند و بعد با یک چاقوی تمیز یک خراش وسط شکمش ایجاد کردم اسب حرکتی نکرد موافق بود کره را بیرون کشیدم مرده بود! دوست داشتم درد کشیدن اسب آبستن را ببینم و اینکه کره قبل از موعد چه شکلی دارد؟ ولی اسب آرام تر از همیشه به من زل زده بود و من به دستهایم که کثیف شده بود فکر می کردم. و لی کلاغ قرمز زودتر از من رسیده بود.

* صندلی اول:

زن چاق خودش را روی من هی تکان می داد از تکان هایش چندشم می شد رو به دخترک گفت: ننگ تا قیامت ننگه! این توله سگ مال کیه؟ و با شلاق ضربه محکمی به شکم دخترک زد. تکون نخورد!

زن چاق به مردا گفت: یه چیز سنگین بیارین می خوام اول این تخم حرومو بکشم. آخ چه مزه می ده خونشو بخورم! یکی از مردها هاون سنگین را بالای سر دخترک آورد و انداخت درست وسط شکمش! صدای چکیدن خون از لباس دخترک و بعد جوی خون جاری شد. زن چاق خندید از ته دلش.

*صندلی پشت سرش:

می خواستم خودم به آن شکل بدهم خودم بدنیا آوردمش، یک جنین 4 ماهه آدمیزاد توی دستهایم بود ولی هنوز شکل آدم نداشت. آنقدر لبهایم را لیسیده بود که تمام بدنش یک مایع لزج سفید رنگ پوشانده بود، حالا باید کمی قیر داغ رویش می ریختم و بعد می گذاشتم سرد شود و بعد با دستهایم به آن شکل می دهم هر جوری دلم بخواهد و آن می شود آفریده من!

*صندلی اول:

زن بالای سر دخترک آمد روسری را دور گردنش محکم و محکم تر بست تا صورتش سیاه و سیاه تر شد و مرد! این صحنه را با چشم های خودم دیدم. جنازه را با همان لباس قرمز دفن کردند بدون سنگ قبر! کلاغ قرمز بالای قبرش گریه می کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:31  توسط هستی |