اسپرسو
توی صورتش رد خطی نمایان بود که انتهایش به گوش راستش می رسید. شال قهوه ای رنگی را دور بیلش گره زده بود. کنار جوی آب نشسته بود. هر بار که بیل را سمت گَِل ها و خاشاکی که جلوی آب را سد می کردند، می زد آب قهوه ای می شد و یک شکوفه ی انار روی قسمتی از شال قرار می گرفت. کارش که تمام شد آب را از همان مسیری که گرفته بود بست و منتظر نفر بعدی شد که آب را بگیرد. من یکی یکی شکوفه های انار را از روی شال برداشتم و روی خط صورتش چیدم. صورتش  بوی انار می داد.


برچسب‌ها: هستی قاسمی راد
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 11:35  توسط هستی |