![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
توی صورتش رد خطی نمایان بود که انتهایش به گوش راستش می رسید. شال قهوه ای رنگی را دور بیلش گره زده بود. کنار جوی آب نشسته بود. هر بار که بیل را سمت گَِل ها و خاشاکی که جلوی آب را سد می کردند، می زد آب قهوه ای می شد و یک شکوفه ی انار روی قسمتی از شال قرار می گرفت. کارش که تمام شد آب را از همان مسیری که گرفته بود بست و منتظر نفر بعدی شد که آب را بگیرد. من یکی یکی شکوفه های انار را از روی شال برداشتم و روی خط صورتش چیدم. صورتش بوی انار می داد.
برچسبها: هستی قاسمی راد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 11:35 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد قائمی حمید رضا احمدی رها مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| برچسبها |
|
هستی قاسمی راد (1) |
| پیوندها |
|
ايمان فائزه ياشار لامكان ترانه عليدوستي محسن قائمي انجمن شعر بردسير کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان یوسف حسین صولتی انجمن داستانی چوک داستان امینه انزوا فرهاد داریوش معمار رزا |
|
RSS
|