اسپرسو

سرش را توی دو دستش درست مقابل تنه ای که سر نداشت گرفته بود. جای سر یک آینه ی مستطیلی شکل گذاشته بود. تنه اش را درست برانداز کرد. شانه های پهن و قدی نسبتا بلند داشت لباس هایش واقعا او را خوش تیپ نشان داده بود. درست زیر آینه خط های گردنش را شمرد آنقدر ها زیاد نبود. آینه کثیف بود نمی توانست چهره اش را در آن ببیند فقط یک گردی مبهم را میدید. عابری از کنارش رد شد و سیگاری را که مشغول کشیدن آن بود را لای لب های او گذاشت. با خودش گفت این بهترین اتفاق امروز است چشمکی برای عابر زد و پک عمیقی به سیگار زد دود را به طرف آینه فوت کرد. آینه با هر فوت مرد شفاف تر میشد کام آخر را که زد تقریبا به فیلتر رسیده بود سیگار میان لب هایش خاموش شد. چهره اش در آینه مثل همیشه بود فقط یک تفاوت داشت آنهم سیگار خاموش روی لب هایش بود.
سردرد های هر روز باعث شده بود بفکر بیفتد که سرش را از تنه اش جدا کند.  همیشه فکر میکرد جدا کردن سر، باید  درد زیادی داشته باشد و مدت زیادی هم طول بکشد مثلا چند ساعت. مثل انبری که دندانپزشک دور دندان میگذارد و آنقدر میکشد تا جدا شود، البته اگر شانس بیاوری و بی حسی دندانت در مدت زمانی که کشیدن دندان طول می کشد از بین نرفته باشد، در غیر این صورت تو هم همراه انبر دندانپزشک از روی صندلی بلند می شوی و آنقدر ناله می کنی که جایزه ات دندانی می شود که دستیار خوش استیل دندانپزشک در دستت می گذارد.  اما نزدیک غروب دوباره سردرد به سراغش آمد روبروی درب ورودی پارک،  روی همان بلوک سد معبر نشست. بساط هفت سین اش را هم بغل پیاده رو چیده بود، آینه ها و تخم مرغ های رنگی. سکه هایی که با ظرافت به یک دانه سیر چسبانده بود، همه ی آنها را رها کرد و روی بلوک نشست. به دخترش قول داده بود برایش عروسک عمو نوروز را بخرد، به زنش قول داده بود این ماه اجاره خانه را سر موعد بدهد که صاحب خانه دوباره درخانه نیاد و دستش را روی زنگ آنقدر بگذارد که همسرش مجبور شود چشمکی به او بزند و از او مهلت بیشتری بخواهد. چقدر آدم های اطرافش از او درخواست داشتند و چقدر پدر بودن احمقانه بود، اینکه مدت ها نام کسی را به عنوان فرزندت در ذهنت نگه داری و مدام از شیرین کاری هایش عکس بگیری و توی فیس بوک بذاری هم جالب نبود. من یک مرد جوان 35 ساله ام که درخواست های همین آدم هایی که به خودم آویزان کرده ام دارد دیوانه ام می کند. گاهی به سرم می زند مثل حبیب دیوانه که خوش نام ترین دیوانه ی شهر بود چون فقط یک گوشه می نشست و به آدم ها زل می زد، خودم را به دیوانگی بزنم و شب ها را جلوی دستشویی پارک ها بخوابم. دستشویی ها امن ترین جایی هستند که آدم ها به آن نیاز دارند. و یک روز هم مثل حبیب دیوانه جلوی دستشویی پارک شهر از سرما یخ بزنم و فردا یک عالمه پول روی جسدم بریزند و این پول ها برای آدم های آویزان اطرافم کافی باشد. باور میکنید حبیب دیوانه همینطوری ثروتمند شد. البته پارکی که انتخاب کرده بود دستشویی های واقعا شیکی داشت. و آدم ها ترجیح می دهند محتویات روده ی خود را در جای تمیز و شیکی تخلیه کنند.  دیگر طاقت سر درد را نداشت طاقت کسادی بازار هفت سین را هم نداشت. از صبح فقط یک آینه فروخته بود آنهم با کلی التماس و خواهش. فکرش را متمرکز کرد و دست هایش را دو طرف گوش هایش گذاشت و با گفتن یک، دو، سه سرش را از تنه اش جدا کرد و میان زانو هایش گذاشت.  آینه ی مستطیلی را جای سرش گذاشت.درهرصورت قرار بود تا چند روز دیگر هنوز هفت سین بفروشد و این خوشایند نبود که تنه ای بدون سر باشد، یعنی شگون نداشت. به شدت احساس آرامش میکرد. حتی از گنگی و بی حسی بعد دندان کشیدن هم بهتر بود.  سرش را بالا آورد این بهترین راه برای جلب مشتری بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۵ساعت 21:9  توسط هستی | 
من به آخرین نامه ی سرباز
فکر کردم که به معشوقش اعتراف کرده ،هم خوابه ی کسی دیگری شده است.
چاره ای نداشتم جز اینکه گلوله ام را درست کنار گوش هایش شلیک کنم که دیگر نتواند
صدای هیچ لذتی را بشنود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۵ساعت 18:26  توسط هستی |