![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
سرش را توی دو دستش درست مقابل تنه ای که سر نداشت گرفته بود. جای سر یک آینه ی مستطیلی شکل گذاشته بود. تنه اش را درست برانداز کرد. شانه های پهن و قدی نسبتا بلند داشت لباس هایش واقعا او را خوش تیپ نشان داده بود. درست زیر آینه خط های گردنش را شمرد آنقدر ها زیاد نبود. آینه کثیف بود نمی توانست چهره اش را در آن ببیند فقط یک گردی مبهم را میدید. عابری از کنارش رد شد و سیگاری را که مشغول کشیدن آن بود را لای لب های او گذاشت. با خودش گفت این بهترین اتفاق امروز است چشمکی برای عابر زد و پک عمیقی به سیگار زد دود را به طرف آینه فوت کرد. آینه با هر فوت مرد شفاف تر میشد کام آخر را که زد تقریبا به فیلتر رسیده بود سیگار میان لب هایش خاموش شد. چهره اش در آینه مثل همیشه بود فقط یک تفاوت داشت آنهم سیگار خاموش روی لب هایش بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۵ساعت 21:9 توسط هستی |
|
|
من به آخرین نامه ی سرباز
فکر کردم که به معشوقش اعتراف کرده ،هم خوابه ی کسی دیگری شده است. چاره ای نداشتم جز اینکه گلوله ام را درست کنار گوش هایش شلیک کنم که دیگر نتواند صدای هیچ لذتی را بشنود . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۵ساعت 18:26 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد قائمی حمید رضا احمدی رها مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| برچسبها |
|
هستی قاسمی راد (1) |
| پیوندها |
|
ايمان فائزه ياشار لامكان ترانه عليدوستي محسن قائمي انجمن شعر بردسير کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان یوسف حسین صولتی انجمن داستانی چوک داستان امینه انزوا فرهاد داریوش معمار رزا |
|
RSS
|