اسپرسو

نصف گوش


کت و شلوار تیره ای پوشیده بود. رنگش شاید مشکی شاید هم سرمه ای بود. ماسک رو چانه اش کج افتاده بود. پوست صورتش سرخ بود. لک های قهوه ای بزرگی رو گونه هایش بود. گوش سمت راستش نصفه و نیمه بود. انگار یک خط کش روی گوش گذاشته بودند و از وسط گوش را نصف کرده بودند و نصفه ی پایین را جایی دور انداخته بودند. به تنهایی و غم نصف گوش بالا فکر می کرد. موهایش سفید و کم پشت بودند. چشم هایش پر از آب بود و بنظر می آمد رنگ مردمک هایش پیدا نبود.
سیگار را لای انگشتش چرخاند و فندک را از جیبش بیرون آورد. روشن نکرد. غروب شد، روشن نکرد. هوا که تاریک شد بلند شد و سمت بیابانی رفت که انتهایش پیدا نبود. سیگار از لای انگشتش افتاد.

#هستی_قاسمی_راد

۱۶ شهریور ۱۴۰۱

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ساعت 10:35  توسط هستی | 

مامان هاجر دقیقا ساعت ۹ صبح جمعه ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ پرواز کرد و رفت به جایی که کسی نمیدونه...

نه میخوام گریه کنم، نه میخوام سر مزارش برم..هیچ کاری نمیخوام بکنم. زمان برای من متوقف شده و ثانیه های آخر زنده بودنش هی میاد توی خاطرم...

صورت و دستهای زیبا و سردش وقتی لای اون پارچه سفید پیچیده شده بود میاد جلوی چشمم...

حس میکنم دیوانه و منگ شدم و نمی تونم سوگواری کنم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ساعت 10:26  توسط هستی |