![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
کلید را پیدا نمی کردم اعصابم خورد شده بود چند دقیقه جلوی در دنبال کلید می گشتم نشستم روی زمین و محتویات کیفم را روی زمین ریختم پاکت های خالی سیگار،اسکناس های مچاله،سکه وهزاران مزخرف دیگر و بالاخره کلید را پیدا کردم، تک کلیدی که همیشه گم می شد در را باز کردم محتویات کیفم برایم مهم نبود همانجا رهایشان کردم.بوی بدی فضای خانه را پر کرده بود خوشبوکننده نداشتم ولی حشره کش آره!فکر می کنم کابینت کوچک سمت راست ظرفشویی آنجابود ولااقل بوی بد عوض می شد. وارد اتاق خوابم شدم فرش پوشیده شده بود از دستمال های کثیف ،یادگارمردهایی که فقط در حد چند دقیقه حوصله حضورشان را داشتم ولباس های زیر رنگارنگ والبته کثیف! جلوی آینه رفتم و یک رژقرمز براق زدم این رنگ به من اعتمادبنفس می داد. دوباره یادم رفت سیگاربخرم همیشه کودن بودم، زیرسیگاری را ریختم روی میز چند تاسیگاره نصفه پیدا کردم همه را دود کردم .منگ بودم نمی دانم چند ساعت بود که نخوابیدم صدای پرنده ام نمی آمد به سمت بالکن رفتم و در راباز کردم گلم خشک شده بود خیلی وقته تنبیهش کرده بودم می خواستم زجرکشیدن ومردنش راببینم ،وقتی هیکل لاغر ووارفته اش را نوازش می کردم دیگر هیچ حسی به او نداشتم. بطرف قفس رفتم پرنده ام کف قفس خوابیده بود البته چند روز قبل که آمدم هم خوابیده بود از او بدم آمد ،متنفر شدم به من بی توجهی کرده بود! گوشه گلدان را با دستم کندم صدای شکستن ناخن هایم می آمد زیاد عمیق لازم نیست بعد پرنده ام را درون خاک گذاشتم ورویش راپوشاندم ولی هنوز پرهایش پیدا بود با این کار هر دو را مجازات کردم از انگشتانم خون می آمد، خون وخاک چقدر دستم زیبا شده بود روی صندلی نشسشتم و به اینهمه کارهای سختی که انجام داده بودم فکر کردم. قفس خالی حالم را بهم میزد باید او را هم مجازات می کردم خواستم از همان طبقه پرتش کنم پایین ولی مهمان ناخوانده داشتم یک قاصدک درون قفس بود تعجب کردم تنها کسی که امروز یادم کرده بود باید از او پذیرایی می کردم با خوشحالی به سمت آشپزخانه دویدم مقداری نان خشک راپودر کردم به سراغش آمدم درون ظرفش آب ریختم ونان خشک را کف قفس ریختم هیجان زده بودم! به خاطر این حضور باید جشن می گرفتم یک ظرف آب درون گلدان ریختم تا پرنده و گلم هم در جشنم سهمی داشته باشند. قفس را با خودم به داخل خانه آوردم و روی میز گذاشتم باید جلوی چشمم باشد تا بزرگ شدنش را ببینم من مسئولیت بزرگی داشتم مادر شده بودم می فهمید.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 22:57 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد قائمی حمید رضا احمدی رها مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| برچسبها |
|
هستی قاسمی راد (1) |
| پیوندها |
|
ايمان فائزه ياشار لامكان ترانه عليدوستي محسن قائمي انجمن شعر بردسير کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان یوسف حسین صولتی انجمن داستانی چوک داستان امینه انزوا فرهاد داریوش معمار رزا |
|
RSS
|