اسپرسو

آنتونی:توی اردوگاه که بودم خیلی به تو فکر میکردم. آنقدر که گاهی تو را جای سطل مخصوص دستشویی ،داخل سلولم تصور میکردم. هر روز تو را میدیدم و خب تو قسمتی از تکرارهای روزمره ی من شدی .ولی الان بشدت دلم برای سطل دستشویی تنگ شده .برای رنگ کهنه اش ،برای بوی چندش آور اما لذت بخشش و برای ماندگاری همیشگی اش..اما خب سطل ها هم مثل انسان ها بی وفا هستند. باورت میشه؟
نارا: توی اردوگاه که بودی شب ها برایم عذاب آور بود و برایم خیلی مهم بود که آنجا هستی به من فکر میکنی یا نه؟ اما از این خوشحال تر بودم که هیچ زنی آنجا نیست که بتواند جای مرا پر کند و احساس خوشبختی میکردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 12:0  توسط هستی |