![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
بهش گفتم هیچ چیزی وجود نداره که تو بترسی..هیچی به اندازه ی خودت ترسناک نیست. ترسیدی نه از من از تمام چیزایی که قرار بود توش ردی از من باشه. من یه برگم همونی که از دور مشخصه درسته تو ریشه های بهم تنیده ی این درختی و درخت بدون ریشه هیچ معنایی توی طبیعت نداره اما دلم بی پروایی میخواد دلم نترسی میخواد دلم دیوونگی میخواد شاید آخرین فرصتمون باشه باور کن...باد تندی وزید و منو با خودش برد سمت یه دنیایی که هیچ ریشه ای توی اون تاب موندن نداشت تو دیگه نبودی و همه چیز شد یه توهم که توی ذهن من هی تاب تاب میخوره....آه از تو ...آه از ریشه های لعنتیه وحشت آور...آه از این تنیده ی طولانی و زمخت... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۸ساعت 15:28 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد قائمی حمید رضا احمدی رها مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
ايمان فائزه ياشار لامكان ترانه عليدوستي محسن قائمي انجمن شعر بردسير کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان یوسف حسین صولتی انجمن داستانی چوک داستان امینه انزوا فرهاد داریوش معمار رزا |
|
RSS
|