اسپرسو

مقابل من ايستاده بودند 3نفر!شايد نكيرو منكرو انكار.هوا مه آلود بود ومن ديوانه اين هوا بودم اصلا با ما فرق نداشتند منظورم اينه احتمالا انسان بودند،ماها به چهره ها.بوها.صداهاي هم عادت كرديم همه چيز بايد شبيه خودمان باشد تا نترسيم.اين 3فر هم شبيه ما بودند ولي من آرامش نداشتم قلبم زيگزاگي ميزد.مردمك چشمشان متفاوت بود آتيش داشت هرسه به من خيره شده بودند ومه غليظ تر ميشد صداي اول گفت:اين راه به كجا مي رود وبه پشت سر من اشاره كرد سرم را كمي به عقب چرخاندم وراهي كه شايد آمده بودم را نگاه كردم آشنا بود فكر ميكنم ديروز پياده قدم ميزدم وكنار جاده جسد يك زن را ديدم كه نيم تنه پايينش نبود ومحكم اورا به درخت بسته بودند!مثل يك تابلو راهنما بود هر چه به صورت زن وآشفتگي اش توجه كردم هيچي نفهميدم.گرچه ابتكار قشنگ و چندش آوري بود ولي من كه حسي نداشتم گندمزار پشت سر زن زيباتر بود گندمها يكدست آبي بودند فصل درو نزديك بود اينرا صداي آشفته حركت ساقه هاي گندم ميگفت. ادامه مسير تكرار همين منظره بود،صورتم را به سمت صداي اول چرخاندم وگفتم:خداروشكر اين راه به هيچ جا نميرسد!وچشمكي براي اينكه خودماني تر شويم زدم.صداي اول عصباني شد شايد دنبال نيم تنه گمشده آمده بودند.صداي دوم گفت:اهل اينجايي؟ضرباهنگ صدايش دلنشين بود دوست داشتم دوباره تكرار ميكرد،مردمك چشمهايش سوزنده تر از بقيه بود وسوال جدي ترومن مسخ شده بودم جوابش بله يا نه بود؟سرم را انداختم پايين وزمين را نگاه كردم دنبال يك نشانه بودم چه جالب پا برهنه بودم چرا تا الان احساس نكردم زمين اينجا اينقدرصاف است كه پاهايم اصلا اذيت نشد آره من اهل اينجا بودم واين جمله را بلندتر تكرار كردم!كمي آرام شده بودند انگار جوابم درست بود من هميشه اعتماد به نفس داشتم حتي در اوج  شك وشكست!ولي شك مطمئنن به شكست ميرسد باور كن اين را جدي ميگويم!

مه آنقدر زياد شده بود كه صداي سوم را نميديدم شنيدم كه  گفت:اسمت چيه؟همان لحظه من بين 2ديوار بودم كه هيچ راه فراري جز از روبرو نبود وانعكاس صدايش مرا به بيشتر به سمت ديوار هل ميداددستم را روي صورتم چسباندم وسه گوش ديوار نشستم وبا خودم تكرار كردم اسمت چيه؟اسمت چيه؟نميتونسم افكارمو متمركز كنم.سعي كردم صفحه اول شناسنامه ام را به خاطر بياورم درست جلوي نام نوشته بود،نوشته بود،لعنتي يادم نمي ياد خدايا مگر ميشود منو چي صدا ميزدن؟اينجا هيچي هويت نداشت. بلند شدم وبه سمت صداي سوم نگاه كردمو گفتم اسم هاي زيادي دارم(مه.صدا.گندم..)هر سه خنديدن يكدفعه همه اون مه وفضاي ترسناك از بين رفت خورشيد تابيد از نور مستقيم متنفر بودم واز اينكه مردمكهاي متفاوت را با چهره هاي معمولي ميديدم خوشحال نبودم!هرچه بيشتر ميخنديدن منظره ها زيباتر ميشد.لابد خدا هم موقع آفرينش  آدما با يك خنده طولاني والبته خيلي زيباتربوده!مهربانتر شده بودن وچقدر عالي بود همه چيز!صداي اول گفت:آفرين جايزه چي ميخواي؟به كسي نگين ولي حاضرم قسم بخورم جاشون عوض شده بود يعني صداي دوم شده بود صداي اول،آخه مردمكاش سوزنده بود نميفهميدم منظورشون از اين جابجايي چيه ولي من به روي خودم نياوردم.راستي چي ميخوام نگاهي به خودم اانداختم لخت بودم اينجا كسي به بدن من توجه نكرد ديگه الان مطمئنم اينها آدم نيستن مگه ميشه آدم به بدن لخت دقت نكند؟!بار آخري كه به جرم تجاوز منو گرفتن وبراي شكنجه وارونه تويه آب نگهم داشتن فقط هوا ميخواستم ولي بعد كه منو بيرون آوردن آزادي ميخواستم آره من آزادي ميخوام!ورو به صداي اول گفتم آزادي ميخوام.دستشو برد بالا منتظر بودم منو بزنه ولي با دستش يك قلب كشيد و فوتش كرد طرف من،از جسمم رد شد احساسش كردم خيلي قوي تر از قلب قديمم بود،ديدي ميگن دل دريايي من از دريا گذشتم همه چيزو همه كس و فتح كردم حس وحشتناكيه!صداي سوم گفت آروم باش ولي الان بيشتر از هر زماني تويه زندگيم آروم بودم مگه ميشه آدم با 2تا قلب آروم نباشه!اون موقع فقط به ماهيام فكر ميكردم،چند تار مو به هم گره زدم وانداختم تويه آب تا راحت بيان بالا درست چند ساعته كه دارم بهشون نگاه ميكنم خيلي سرگردانند آخه آدم تويه اين جاي كم چه غلطي ميتونه بكنه!ماهيا مجبورن تويه وجب جا عاشق بشن،بخوابن فكر كنن گريه كنن ولي اگه اونا هم 2تا قلب داشته باشن درست ميشه!واينبار فقط صداي دوم با مردمكاي آتيشي گفت:اينقدر گناهكاري كه مستوجب عذاب تكرار تجربه ها شدي!ولي چه حرف بيخودي زد آدما به همه چي عادت ميكنن حتي جهنم!هر سه با هم گفتن:هي صداي چهارم با ما بيا.. جاده طولانيه و صداها منتظر!جالبه صداي باهمشون يك صداي ظريف و آشنا بود آره آخرين دختري كه بهش تجاوز كردم همون صدا بود،اما من به راه پشت سرم .تكرار تجربه هاومسير فكر ميكردم..  

 

 

 

                                                                                                  هستي....( آذر 88)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۸ساعت 10:48  توسط هستی |