![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
ببين من فقط يه كم عصبي ام آه......... هر بار كه آدم آه ميكشه كمي از دوست داشتن هايش را از روحش بيرون ميكند. من هيچكس و هيچ چيزو دوست ندارم مثل سنگ! از روي صندلي بلند شدم وخيره به آينه چرخيدم موهامو روي شونه م ريختم چقدر زيبا بودن فرفري پر كلاغي..ولي قول ميدم اجازه ندم كسي به اونها دست بزنه يا حتي نوازش كنه اين مجازات خداست براي انگشت اشاره م!مثلا ميخواست جبران كنه موهاي فرفري به اين قشنگي به جاي انگشت نصفه نيمه! دستمو بالا آوردم ودرست كنار موهام صاف نگه داشتم اصلا تركيب بندي جالبي نبود بيشتر چندش آور بود وباز از خدا بدم اومد.فكر كن چقدر مضحك ميشه وقتي اون انگشتر نگين آبي بزرگو به همون انگشتم بكنم شايدم بگي ترسناكه ولي نه تو محرمي!باور كن منزوي شدم از اولش تا الان فقط تو بودي. مادرم با من طوري رفتار ميكنه كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده همش خواست خدا بوده وما هميشه منتظر خواست خداييم كه مارو قل بده وكلي بخنده كه چيزي نتونيم بگيم كه مبادا كفر باشه.من تك فرزندش بودم وبعد از ده سال نازايي مادرم بدنيا اومدم آره خدا منت ده سال نازايي مادرمو با انگشتم جبران كرد وموهام فقط براي رفع عذاب وجدان بوده مطمئنم!يه دور دور خودم چرخيدم،دو دور،سه دور......حالا اين تويي كه دور سر من ميچرخي و من چشمام بدجوري خمار شده!تو روي چرخ وفلك نشسته بودي و من تورو ميچرخوندم وتند ميدويدم تا به توبرسم آخه دستمو ول نميكردي انگشتام يكي يكي داشت از دستت بيرون مي اومد تا رسيد به انگشت اشاره م كه زودتر از بقيه جدا شد وتو وسط گرداب غرق شدي!ترسيدم ايستادم هنوز تعادل نداشتم انگشتمو بالا آوردم وبوسيدم وشروع به مكيدن كردم..از پنجره به آسمون نگاه كردم و گفتم:من تو را به نام خود مي بخشم....وتو از خشم من در اماني! تقريبا جاي خالي نداره چرا فقط يك چوب كبريت ديگه ميخواد تا تصويرت جور بشه روي انگشتت يك خاي خالي هست خيلي زيبا شدي درست من شدي!امشب مي تونم لمست كنم نگران نباش چوب كبريت آخري به موقع مي رسه بهت گفتم كمتر از يك سال طول ميكشه باور كن تك تك چوب كبريتا از خون خالص اند!تاوان ظلمي كه در حق من شده با هم قرار گذاشتيم يادت كه هست!ترجيح دادم كچل بسازمت دلخور نباش فرفري پركلاغي به چه درد مي خورد ببين انگشتت را برايت سالم ساختم اشاره به همه خوبي ها وزشتي ها، همين انگشت است كه مارا به سمت آنها هدايت ميكند،من وبا خدا مقايسه نكن لطفا! بهت قول ميدم فردا قبل از اينكه خورشيد با اعتماد به نفس بخواهد طلوع كند من وتو جهنميم! ساعت 12 ظهر بود گوشيمو برداشتم 5تا تماس بي پاسخ داشتم فكر ميكني كي بود؟سعيد همون پسره كه چند روز قبل باهاش آشنا شدم بهش زنگ زدم وبراي عصر قرار گذاشتم!دانشجو بود و7سال از من كوچكتر نخند بدجنس!هر چي بچه تر باشه بهتره حداقل كمتر آزارم ميده ميدوني كوچولوها كمتر به آدم ور ميرن وزودم كارشون تموم ميشه ميفهمي كه چي ميگم.كمدم را باز كردم امروز هوا ابري بود روسري آبي روشن وبرداشتم نظر تو چيه بهم مياد؟انگشتر نگين آبي بزرگمو دستم كردم چاقويم را برداشتم وداخل كيفم گذاشتم.به طرفت اومدم ولباتو بوسيدم جاي يك جفت لب قرمز توي صورتت مونده!زودي ميام! به طرف خونه ش حركت كردم زياد دور نبود طبقه اول سمت راست بايد همين جا باشه در نيمه باز بود رفتم داخل دروبستم از روي مبل بلند شد به طرفم اومد و بغلم كرد،من به خانه، موقعيتش و راه فرار فكر ميكردم!ميدونستم دوست داشتنش فقط در تختخواب خلاصه ميشه من هم براي همين اونجا بودم! ساعت 7:30 بود من كنار او خوابيده بودم با بدني لخت ولي روسري به سر خيلي اصرار كرد موها مو نوازش كنه ولي اجازه ندادم اين شرط حضور من بود.مثل يك سگ آرام،در آغوش من خوابيده بود داشتم ناخوناشو نوازش مي كردم انگشت اشارشو به سمت دهانم بردم و شروع به بوسيدن ومكيدن كردم نه چشماشوباز كرد و نه اعتراضي كرد،چاقو را از كيفم كنار تخت بالا آوردم ودرست روي بند اول انگشتش يك خط عميق زدم خون زد بيرون داد زد ومرا هل داد!از ديدن اونهمه خون ومن با آن ظاهرچاقو به دست ترسيده بود نه چي ميگم شوكه شده بود! لباسهامو پوشيدم و به فحشهاش كه تا دم در حواله م ميكرد توجهي نكردم!اوايل در رفتن از اين موقعيت سخت بود خيلي كتك ميخوردم ولي الان حرفه اي شدم به سرعت جيم ميزنم.وارد خيابون شدم به آسمون نگاه كردم وگفتم:اينم يك خط ديگه چوب كبريت آخر هم ميره سر جايش!البته اگر نظر منو بخواي پسر وحشي نبود بفرستش بهشت.احساس خوبي داشتم اين مورد آخري عالي بود رفتارش خيلي عاشقانه بود احتمالا باور نمي كنه من خرابه ام! راستي هستم؟نه!من از ديدن خون حالم بد ميشد فقط به خاطر عهدي كه باهات بستم اينهمه خفت را تحمل كردم!ولي دلم سوخت ناجور بريدمش!هوا بد شده بود باد مي آمد تند تند ميرفتم تا به خونه برسم چوب كبريت آخر بايد ميرفت سر جايش!باد شديدتر شده بود نزديك خانه بودم مي خواستم از خيابان رد بشم صداي بوق وترمز ماشين حالمو عوض كرد داشتم بالا مي آوردم روسري ام سرم افتاد وباد اونو با خودش برد عجيبه ولي خوشحال بودم ذوق كرده بودم مثل وقتي كه نخ بادبادكت رها ميشود و اوج ميگيرد آنقدر كه نقطه اي ميشود وتو آن را نميبيني من به دنبال روسري مي دويدم به دنبال روسري آبيم ، انگشت اشاره م بالا بود از بين ماشين هايي كه توي ترافيك مونده بودن رد ميشدم همه نگاهم ميكردن و با انگشت به هم نشونم ميدادن، مي خنديدم ومي دويدم ديگه از اشاره كردن با اين انگشتم خجالت نمي كشيدم يعني اون لحظه برام مهم نبود وفكر كردم دنيا زيباتر از انگشت زشت منه. يه نفر بهم فحش داد صورتم روبرو بود نميتونستم نگاش كنم روسري از من جلوتر بود حالا همه موهاي منو ديده بودن احساسي نداشتم مثل وقتي كه با يه پيرمرد هم بستر شدم!آره صداش آشنا بود همون كه فحش دادسعيدبود!خشكي تموم شده بود و دريا مقابل من!روسري آبيم روي آب پهن شد و درست بعد از اين باد بود كه من چشمامو باز كردم صورتم روي آسفالت خيابون چسبيده بود نصفه انگشتم كه هميشه آرزوي ديدنشو داشتم بالا آورده بودم البته با كلي خون!موهاي فرفريم نامرتب شده بودن جاي كبودي بوسه ش روي گردنم تابلو بود همه فحش مي دادن و با شدت پول روي بدنم ميريختن و من دچار قلقلكي خوشمزه شده بودم يادم اومد چوب كبريت آخر و تو كه منظر من بودي به سمت خونه دويدم روسري نداشتم آزاد مثل وقتي كه هوس خودمو ميكردم و چقدر لذت داشت! در اتاقمو باز كردم از ديدن ظاهرم جا خوردي دروغ نگو ترسيدي!آخرين چوب كبريتو درست جاي خودش گذاشتم حالا تصويرت كامل بود ومن به بدن تو چسبيدم و انگشتامو روي انگشتات خوابوندم از ديدن كبودي روي كردنم خندت گرفت لبهامو جاي قرمزي لبات گذاشتم و درست اينجا بود كه فندكو زدم به اعتقادمن درست به موقع رفتيم جهنم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۸ساعت 10:11 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد قائمی حمید رضا احمدی رها مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
ايمان فائزه ياشار لامكان ترانه عليدوستي محسن قائمي انجمن شعر بردسير کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان یوسف حسین صولتی انجمن داستانی چوک داستان امینه انزوا فرهاد داریوش معمار رزا |
|
RSS
|