![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
جيم... قد بلند بود آره قد بلند!صورتش را نمي توانستم ببينم خاكستري بود پوستش را ميگويم!هر قدمي كه برميداشت ودستهايش را به سمت من حركت ميداد به طرفش كشيده ميشدم دستهايش نيرو داشت يك نيروي جاذبه!فرار ميكردم ولي موهايم به سمتش ميرفتند. لخت بود ومن جيغ ميزدم.. نميدانم از چند سالگي شروع شد ولي با فريادو جيغ از خواب ميپريدم مادرم بالاي سرم قرآن وقيچي ميگذاشت ميگفت جني شدي،برايم دعا گرفت گفت ناپرهيزي كردي،موي گربه با مدفوع سگ داخل يك پارچه پيچيد بست به يقه پيراهنم!ولي هنوز مرد برهنه دنبالم ميدويد.بزرگتر كه شدم فاصله كابوسهايم بيشتر شد مادرم ميگفت:مرد كه ترس نداره، مردا فقط دو تا سوراخ دماغن!هر مردي را كه ميديدم لختي اش را تصور ميكردم وبه شدت ميترسيدم! ه..... زير دوش بودم آب سرد شد برايم مهم نبود وهمينطور سردتر ميشد دست كشيدم به موهايم موهاي بلوندم! دستم را كه بيرون آوردم تكه اي از موهايم درون مشتم بود انداختمش زمين!موهاي بلوندم كف حمام مشكي شده بودند،فشار آب زياد شده بود وهمينطور كه محكم به سرم ميخورد موهايم تكه تكه روي زمين ميريختند ومشكي ميشدند آب سرد بود ومن جيغ ميزدم! حالا درست روبروي من نشسته بود قدبلند لاغر ولي زيبا بود چند بار از اتاق زدم بيرون ولي به زور دوباره مي آمدم داخل!بيچاره سردرگم بود فقط گفتم ميترسم!از كابوسهايم گفتم وقول داد هيچ وقت برهنگي اش را نبينم اين شرط ازدواج اجبا ري ام بود. به همين زوديها مي ميرد دكترها گفتند نمي دانم بعد از 2سال زندگي با ترس واكراه ناراحت باشم يا نه؟اصلاً دوستش دارم يا نه؟من،من هميشه از نزديك شدن به او فرار مي كردم واو هميشه با حرفهايش مرا آرام مي كرد!مثل يك روح سرگردان اين خانه را وجب مي كردم.حالش روز به روز بدتر ميشد برايش پرستار گرفتم خوشكل ومهربان،خودم مي دانم از زندگي زناشوئي با من لذتي نبرده است.اين روزها تحملش سخت شده ناله مي كند ودائم مرا صدا مي زند سنم....سنم....از دور به اوخيره مي شوم دستش را به سمتم دراز مي كند پاهايم سست مي شود به سمتش مي روم اين من نيستم كه مي روم به سمت او، مرا مي برد مي كشد! دستم را مي گيرد دستش را پس مي زنم به چشمهايش خيره مي شوم زردو بي حال! به پاكتي روي ميز اشاره مي كند وباز تكرار ميكند سنم..سنم..با چشمهايمان به سمت پاكت مي روم نميتوانم از نگاهش جدا شوم.پاكت را برمي دارم واز اتاق بيرون مي روم ساعت23ونميدانم چند بار زنگ مي خورد!ميلي براي خواندن نامه ندارم حتما وصيت نامه است مزخرف نوشته!ولي اين من نبودم كه پاكت را باز مي كردم،مجبور نبودم ولي او بازمي كرد.روي كاغذ فقط چند كلمه نوشته بود:سنم جان وقتي مردم خودت بدنم را بشور وغسل بده خواهش ميكنم خواهش ميكنم...؟!وباز تكرار كردم خواهش ميكنم... نون.... زنگوله بود 100تا زنگوله صداشون مي آمد همه با هم! چپ راست نه دوتا راست يك چپ همه با هم!صداها كه درون گوشم ميپيچيد آنقدر صداها تيز بود كه احساس مي كردم ديوانه شدم گوشهايم را محكم گرفتم ولي فايده نداشت تا سقف دهانم صدا مي پيچيد ومن سرم را روي زمين مي كوبيدم وجيغ مي زدم... ساعت درست 24 بود اين را زنگ هاي مداوم اين ساعت لعنتي مي گويد هنوز نشسته ام با همان وضعيت 1ساعت قبل با كاغذي در دست وتكرار خواهش مي كنم،خواهش مي كنم تمام كابوسهاي بچگي ام را مرور مي كنم هر لحظه وحشتم بيشتر مي شد بالاخره آن لحظه رسيد بايد مقابل ترسم قرار مي گرفتم موهاي تنم سيخ شده بود از طرفي هنوز نمرده شايد اصلا نميرد چيزي مثل معجزه!به سمت اتاقش رفتم بايد توضيح مي داد به من خيره شده بود پلك نمي زد روبرويش نشستم رنگش پريده بود دلم به حالش سوخت من هميشه او را پس زدم نه دستهايش براي لحظه اي در دستم بوده ونه لحظه اي او را در آغوش كشيدم دروغ گفتيم به همه از همان شب اول!دوستم داشت اميدوار بود به او اعتماد كنم وآرام شوم ولي مرد برهنه قوي تر از او بود وموهايم را مي خواست. هنوز به من خيره شده بود چشمهايش نم داشت حالت طبيعي نداشت آينه را جلوي دهانش بردم بخار نگرفت سرم را روي قلبش گذاشتم نمي زد به همين سادگي....مرد! ميم.... خيلي به من نزديك شده بود صداي نفسهايش را مي شنيدم بوي بدي مي داد تمام بدنم به سمتش َمي رفت ولي خودم جلو مي دويدم به زنگوله ها رسيده بودم جيغ مي زدم ولي صداي من بين اينهمه زنگوله پنهان بود.نيرويش آنقدر زياد بود كه تك تك موهايم كنده مي شد وبه سمت او مي رفت به شدت درد داشتم ويك لحظه زير پايم خالي شد وپرت شدم! دقيقاً2 ساعت گذشته بودو تا صبح راهي نمانده بود به من خيره شده بود چشمهايش نم داشت وباز مي گفت خواهش ميكنم خواهش مي كنم!آرايش كردم موهايم را شانه زدم ومحكم بستم طوريكه باز شدنشان سخت بود مي توانستم مقاومت كنم مطمئن بودم. سخت بود تا حياط او را بكشم ولي كشيدم لاغر بود اين روزها لاغرتر شده بود تا زير درخت انار ،همان گوشه را مي گويم،بردمش! حالا ماه تمام حياط را روشن كرده بود كامل بود ماه را مي گويم ومنتظر بود او را مي گويم!چشمهايش را بستم طاقت ديدنش را نداشتم نه دروغ گفتم خجالت مي كشيدم اين اولين باري بود كه لباسهايش را خودم در مي آوردم دلم گرفت تمام لباسهايش را در آوردم لخت لخت مي لرزيدم از ديدن اين صحنه ها!زنگوله ها دور ونزديك مي شدند ،لبخند زده بود شير آب را باز كردم وشروع به شستنش كردم اول از موهايش،صورتش را كه مي شستم با ناخنهايم گونه هايش را نوازش مي كردم مخصوصا لبهايش را احساس مي كردم بدنم داغ شده گر گرفته بودم دلم چيزي غريب را طلب ميكرد!سينه اش را كه مي شستم درست سمت چپ همان محل قلب كه ديگر نمي زد را بوسيدم تندتر مي زد قلبم را مي گويم،بوسه هايم طولاني شده بود وهمينطور وجب به وجب بدنش را بوسيدم موهايم باز شده بود و از پشت كسي آنها را مي كشيد ولي من مي بوسيدم و با دستهايم آب را روي بدنش نوازش مي دادم.مرد برهنه درست روبروي من بالاي سر او ايستاده بود ومن جيغ كشيدم ومحكم او را بغل كردم خيس شده بودم! مرد برهنه دستهايش را به سمتم دراز كرد بوي بدي مي داد ومن هيچ چيز يادم نمي آيدفقط موهايم سفيد شده است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۸ساعت 8:31 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد قائمی حمید رضا احمدی رها مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
ايمان فائزه ياشار لامكان ترانه عليدوستي محسن قائمي انجمن شعر بردسير کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان یوسف حسین صولتی انجمن داستانی چوک داستان امینه انزوا فرهاد داریوش معمار رزا |
|
RSS
|