اسپرسو
 

پيك اول:

ماشين قشنگي بود جهنم نهايتاًمن وبلند ميكنه!جلوي پام ترمز زد دربشم عجيب غريب بود سوار شدم بدون اينكه سلام كنم گفتم:واي چقدر ماشينت قشنگه تا حالا سوار همچين ماشيني نشده بودم خوش به حالت!وبعد به صورت راننده نگاه كردم خوشكل نبودولي بانمك بود!خنديد وگفت:قابل نداره ماشينو خاموش كرد سوئيچ ودرآوردودودستي به حالت احترام جلوم آورد از اين حركتش حال كردم هفت خط بود ناكس!دستشو پس زدم وگفتم مرسي عزيزم!محو ماشين شده بودم زير چشمي به من نگاه ميكردولبخند ميزد انگار از تور كردن من احساس حماقت مي كرد.دستم را گرفت ونزديك صورتش برد وروي گونه هايش گذاشت پوستش نرم ولطيف بود منم انگشتهايم را به حالت نوازش روي پوستش كشيدم ووقتي با ناخن هاي بلندم لبهايش را نوازش مي كردم دهانش را باز كردوانگشتم را گاز گرفت دستم را عقب كشيدم وگفتم:شيطون!به نوعي مخ زني دوطرفه بود!كاملاً روي صندلي به سمت او چرخيده بودم ودستم را روي صندلي اش دراز كردم نيمرخ محشري داشت!                                                                               

 

  پيك دوم:

درست 1هفته اي مي شود كه با آريا آشنا شدم فردا تولدمه وامشب خونه ش دعوتم!دوش گرفتم وموهايم را اتو كردم با يك آرايش ملايم كه مطمئنم خوشكل شده بودم حسم ميگفت!خانه قشنگي داشت خيلي جلوي خودم را گرفتم فضولي نكنم به محض ورود مثل يك خانم متشخص روي مبل نشستم آريا گفت:خانمم چي ميل داره؟گفتم:هرچي عشقم ميل داره!گفت:من ترك ميخورم گفتم:منم تورو ميخورم وخنديدم.چشمكي زد وگفت:كوچولوي من!مانتو وشالم را درآوردم بهم نگاهي انداخت وگفت:كوچولوي خوشكل من!وداشتم فكر ميكردم هر دوتامون مادرقبحه ايم!

اولين باري بودترك ميخوردم خيلي تلخ بود ولي خوردم بي كلاسي بود اگر شكر ميخواستم.گفت:امشب مشروب ميخوريم به سلامتي تو كه تولدته!تا حالا مشروب نخورده بود دلهره داشتم گفتم:ميخوريم سلامتي هردوتامون!(واي از اون خانمي كه كم نمياره)يك شيشه سبز رنگ با دوتا جام آوردگفت باهاش چي ميخوري؟كپ كردم نميدونستم باهاش چي ميخورن گفتم هيچي؟خنديدو گفت:بابا اين كاره!(واي از اون خانمي كه ادعا ميكنه در حد بوندسليگا)داشتم به خودم فحش ميدادم اگه حالم بد بشه آبروم ميره.كنارم نشست پيك اول وبالا اومديم گفت:سلامتي لبهاي قشنگت!وخوردم خداي من كه قورت دادنش چقدر سخت بود گلويم ميسوخت احساس كردم بخار داغي از دماغم بيرون ميزنه چشمام پر از اشك شد سريع گفتم توي گلوم گير كرد آب پرتقال برام آورد كمي خوردم واي كه ميسوخت ميرفت پايين!خنديدو گفت خانم ها نمي تونن خالي بخورن !خراب كردم ميدونم.گفتم:مشروبش خوبه آقا!دست وپايم كرخت شده بوداحساس سبكي جالبي داشتم وچقدر اسفناكه آدم پيك اول مست بشه!دور دوم سلامتي خودش خوردم اينبار به صورتش خيره شدم اولين باربود به چشماش دقت ميكردم نه آبي بود نه سبز ولي سگ داشت مطمئنم داشت!مي دويد دنبالم تا مرا بگيرد!نفهميدم چه طور اون بد مصبارو قورت دادم سرگيجه داشتم نميتونستم به چشماش نگاه نكنم!باور نميكردم تا آخر باهاش خوردم ولي بالا نياوردم معجزه بود واي خدايا آبرومو خريدي چاكرتم!بهم گفت ظرفيتت بالاست هر دختري تا حالا اينو خورده چپ شده منظورش و نفهميدم آن لحظه تنها ميخواستم چشماشو ببوسمو بوسيدم......

 پيك سوم:  

توي يخچال چيزي براي خوردن نداشتم يك ليوان آب خوردم ودراز كشيدم تيله هايم را توي مشتم مي چرخاندم وهرچقدر كه سرعت چرخش آنها بيشتر ميشد صداها هم بيشتر!صداي سگ از گوشم ميگذشت.كاش به جاي تيله ها چشمهاي آريا كف دستم بود و من هي آنها را درون مشتم ميچرخاندم آنقدر كه رنگشان عوض ميشد وشايد يكدست ميشدند.احساس كردم چيزي درون رگهايم حركت كرد ورسيد به مغزم وبهم گفت تو به خواسته ات ميرسي!قلقلك آور بود بي اختيار خودم را بغل كردم وبازويم را بوسيدم.

 

 

 

پيك آخر:

اين چند هفته اخير هر شب مست بودم وچشمهاي آريا دنبالم مي دويد وپارس ميكرد گاهي با صداي زوزه اش از خواب مي پريدم!عصبي ام تيله هايم جذابيتي ندارند سر وقت رفتم خونه آريا چند برابر شبهاي قبل مشروب خوردم مست وپاتيل شده بودم چشمهايش لحظه اي رهايم نميكرد تيله هايم دور سرم ميچرخيدند ساعت 12 بود با يك آهنگ ملايم شروع به رقص كرديم اينطوري بهتر ميتوانستم چشمهايش را ببينم به شدت بدنم داغ شده بود وآريا مدام ميگفت عزيزم آتيش شدي!چشمهايش توي مشتم ميچرخيد آرام وبي صدا ميچرخيد ورنگش يكدست شده بود ومن هي چشمهايش را مي بوسيدم .با زبانم آنها را نوازش ميكردم چشمهايش مزه الكل مي داد!سگ خوابيده بود نه بيهوش شده بود!واين يعني آخرين موقعيت..

صداي زنگ موبايلش مارا از هم جدا كرد اطرافم و نگاه كردم گلدان شيشه اي را برداشتم وپشت سرش رفتم معطل نكردم محكم زدم افتاد زمين خيلي محكم زدم حتي فرصت نكرد آخ بگه!گلدان شكسته بود وخون زيادي از سر آريا مي آمد بدنم بيشترو بيشتر داغ ميشد گلدان از دستم افتاد.

نشستم روي زمين درست بالاي سرش هنوز نفس ميكشيد به سمت آشپزخانه رفتم وچاقويي آوردم تمام بدنش را بوسيدم محكم!اولين باري بود كه بدون خجالت بدنش را مي بوسيدم  درآوردن چشمهايش زياد وقت گير نبود چهره آريا به شدت زشت و خون آلود شده بود دستهايم را پاك كردم وچشمهايش را درون مشتم گذاشتم ومي چرخاندم صداي لغزيدن آنها مستي ام را بيشتر ميكرد خون از ميان انگشتانم ميچكيد. سگ آرام شده بود!هربار تندترو تندتر ميچرخاندم تقريباًرنگشان يكدست شده بود سياه!يك جفت چشم سياه!حالا مال من شده بودن با زبانم نوازششون كردم سگ بيدار شده بود وصورتم را ليس ميزد آرامش عجيبي داشتم مثل وقتي كه آريا موهايم را نوازش ميكرد!به شدت دلم خواست تويه بغلش بخوابم. نه ديگر چرخش چشمها برام لذتي نداشت تصميم گرفتم چشمهارا بذارم سر جايشان!صورتش را تميز كردم وبا احترام چشمهاي مشكي راگذاشتم سر جايشان وپلكهايش را بستم!كنارش خوابيدم دستش را دراز كردم وسرم را روي دستش گذاشتم موهايم را باز كردم تا راحت نوازششون كنه!بايد چشمامو ببندم ومنتظر بمانم تا دستش تويه موهام حركت كنه!سگ بالاي سرمون نشسته بود.

 

11/03/88        هستي...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:4  توسط هستی |