![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
مطمئنم لبخند بود يك انحناي دوست داشتني وزيبا.ولي اصلاً دندانهايش مشخص نبود تنها همين صحنه بود كه من مجذوب او شدم. رژلب قرمزش وسوسه كننده بود شايد عمداً رژ قرمز را انتخاب كرده بود تا لبهايش حالت قلوه اي تري به خود بگيرد. از همين دور گرمي لبهاي قرمزش را حس ميكردم!جلوتر رفتم الان درست لبهاي من مقابل لبهاي او بود در فاصله چند سانتي متري!دهانش بوي خوبي ميداد خنك مثل كول واتر! با كلي تلاش اين خانه را پيدا كردم با هزار منت پول پيشش را پايين آوردم وبالاخره اواسط اين ترم صاحب خانه شدم باور كردني نبود!انسانها زمانيكه باور نميكنند،به حقيقت ميرسند. تنها مزيت اين خانه يك پنجره زيبا وبزرگ درست وسط هال بود از اين بالا همه چيز كوچك بود وفاصله ام تا پايين كمي ترسناك. خورشيد هر روز درون خانه ام غروب مي كرد كمي رمانتيك بود ومن عاشق صحنه هاي رمانتيك والبته درام!شب اولي بود كه درون خانه بودم همه جا تاريك بود تاريكي به من آرامش مي داد اولين بار همان لحظه درست پشت پنجره او را ديدم مي درخشيد كنجكاو شده بودم به طرفش رفتم دست كشيدم شايد خواب ميديدم، نه !واقعي بود هم ترسيدم هم خنديدم! شايد تاريكي هاي دراز مدت مرا ديوانه كرده ولي گيرم كه ديوانه شدم زياد چيز مهمي نيست! يك ديوانه ميان اينهمه هوشيار وسالم بهتر است كه باشد.يك جفت لب درست سمت چپ شيشه چسبيده بود در اين تاريكي تنها او بود كه مي درخشيد ومن درست مقابلش روي زمين دراز كشيده بودم وخيره به او فكر مي كردم.شبيه لبهاي خودم بود البته كمي!نمي دانستم در اين جور مواقع چه طوري بايد سر صحبت را باز كنم از خير حرف زدن با او گذشتم بهتر است فقط نگاهش كنم تا دنبال آنهمه اراجيف زوركي بگردم. او هم به من فكر مي كرد احساس كردم.نمي دانم كي خوابم برد كه نتوانستم به كلاس 7:30 برسم خيلي بد شد اين معادلات لعنتي كار دستم مي دهد!ساعت9بود10،بود12بودنمي توانستم بيدار شوم گاهي چشمهايم باز مي شدو به ساعت مي افتاد ودوباره از هوش ميرفتم لبهايش كار دستم داده بود!صداي اذان مغرب مي آمد يك ليوان نسكافه داغ خوردم لبهايم سوخت!فقط لامپ آشپزخانه روشن بود كه تمام خانه را هاي لايت كرده بودو اين خلسه آور بود!نگاهم به پنجره افتاد،آمده بود درست پشت شيشه!رژ لبش رنگ روشنتري داشت انگار نارنجي تيره بود، چين هايش از ديشب بيشتر شده بود انگار اصلاً نخوابيده بود باز نگاهش كردم وباز نگاهم كرد!تا اين زمان در زندگي ام به هيچ كس و هيچ چيز وابسته نبودم و احساس علاقه نداشتم ولي تو!با اين حضور دو روزه ات ميخواهي مرا اغواء كني. نه!به تو ثابت مي كنم من از تو بي رگترم! دستمالي برداشتم و به سمت پنجره رفتم و بي توجه به حالت عصبانيتش دستمال را محكم روي شيشه ماليدم وآنقدر ماليدم تا مطمئن شدم كه كاملاً پاك شده است خوشحال بودم كه بايد با يك دستمال تمام علاقه ووابستگي ام را پاك كردم عالي بود! بلافاصله احساس سوزش وسنگيني روي لبهايم احساس كردم از اين بهتر نميشود تبخال!كمي يخ رويش گذاشتم تا ورمش كم شود! احساس بدي داشتم حتما اين لب ها صرفا براي منظوري آمده اند يا اينكه مرهمي براي تنهاييم باشد يا مامور كشتن من!نيمه شب بود دلتنگش شده بودم احمق بودم تا امروز همه دوست داشتن هايم را ناديده گرفته ام پس احمق ام!جداي از خودارضايي چند ساله ام آدم چندش آوري نيستم خودم فكر مي كنم!تنها دلخوشي ام همين آينه قدي است كه شايد 25ساعت شبانه روز جلوي آن وول ميخورم واينصورت واندام زيباي من است كه سگ دارد چه نيازي به دو لب هوسباز!كلافه بودم ميلي به آينه هم نداشتم! كاش مي آمد كاش وردي بلد بودم به سمت پنجره رفتم ودستهايم را روي شيشه كشيدم هنوز حضورش را حس مي كردم!بيني ام را نزديك شيشه بردم تا بويش را حس كنم خنك بود مثل كول واتر! كلاسم تمام شده بود به سرعت به سمت خانه آمدم نزديك غروب بود وقلبم تند تند ميزد مثل پارسال زمستان كه داشتم پوست گنجشكي كه شكار كرده بودم مي كندم قلبش تند تند مي زد نمي دانم چرا احساس كردم به هم ربط دارند! اينبار هيچ چراغي را روشن نكردم چشمهايم را بستم مقابل پنجره نشستم تا 100ميشمارم و بعد باز مي كنم 1،2،3،4و100عدد بي مصرف كه تند ميشمردم تا از ضربان قلبم عقب نمانم چشمهايم را باز كردم آمده بود باور مي كني!؟ او هم دلتنگم شده بود آمدنش چيزي جز علاقه نيست مي دانم!خنديدم از ته دل، او هم خنديد مي ديدم!جلوتر رفتم مي خواستم نفسهايش را حس كنم ولي شيشه مانع من واو بود لبه پنجره نشستم و خودم را به سمتش دراز كردم لبهايم را روي لبهايش گذاشتم گرم بود خنك بود صداي ماشين ها را از پايين نمي شنيدم صداي همسايه را كه داد ميزد مواظب باش نمي شنيدم!آنقدرها هم مهم نبودم!نمي توانستم نفس بكشم انگار لبهايمان درون هم قفل شده بود ومن نفس نميكشيدم رها شده بودم!
هستي.. ارديبهشت 88 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 9:58 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد قائمی حمید رضا احمدی رها مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
ايمان فائزه ياشار لامكان ترانه عليدوستي محسن قائمي انجمن شعر بردسير کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان یوسف حسین صولتی انجمن داستانی چوک داستان امینه انزوا فرهاد داریوش معمار رزا |
|
RSS
|