X
تبلیغات
اسپرسو - خدای فال
اسپرسو

 گفت: برام یه فال بگیر؟ احساسی!

 همینطور که داشتم با ورق ها بازی میکردم پرسیدم :چند حرفیه اسمش؟

گفت: پنج حرفی!

قند تویه دلم آب شد اولین بار بود که برای من و به اسم من فال می گرفت. شروع به چیدن ورق ها کردم و پرسیدم چه رنگیه؟

گفت : سبزه!

 به سرعت ورق های سفید را پایین ریختم و سیاه ها را نگه داشتم عین بچه ها دوتا دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و منتظر بود حالا وقت روکردن ورق ها بود. بچه ها به من می گفتند خدای فال! هرچه می گفتم راست می شد ولی هنوز کسی برای من فال نگرفته بود.2تا 4 اومد گذاشتم زمین با هیجان پرسید یعنی چی؟

گفتم: بهش خیانت کردی!

تو چشام زل زدو گفت : آره!

نه من حرفی زدم و نه او ادامه داد. بعد 2تا 6اومد.

 گفتم: بهت فکر می کنه براش مهمی!

 لبخندی زد و گفت: راست میگی؟ و بعد مایوسانه گفت: فکر نمی کنم .

 ادامه دادم ،2تا بی بی اومد که وسطشون یه 2 بود گذاشتم زمین .

 گفتم: یه دخترسفیدی بینتون جدایی انداخته با تعجب نگاهی به من کرد و لبخند زد فقط لبخند. و ادامه دادم، ورق ها تموم شد.

 آخرش گفتم: دیگه هیچ احساسی بهت نداره .

 زیر لب گفت: می دونستم، خیلی وقته.

 وقتی شب کنارش خوابیده بودم برای همیشه قول دادم دیگه فال نگیرم.

 صبح شد صورتم را که می شستم از رنگ سفید پوستم متنفر بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 17:29  توسط هستی |