![]() |
![]() |
|
| اسپرسو |
|
کلید را پیدا نمی کردم اعصابم خورد شده بود چند دقیقه جلوی در دنبال کلید می گشتم نشستم روی زمین و محتویات کیفم را روی زمین ریختم پاکت های خالی سیگار،اسکناس های مچاله،سکه وهزاران مزخرف دیگر و بالاخره کلید را پیدا کردم، تک کلیدی که همیشه گم می شد در را باز کردم محتویات کیفم برایم مهم نبود همانجا رهایشان کردم.بوی بدی فضای خانه را پر کرده بود خوشبوکننده نداشتم ولی حشره کش آره!فکر می کنم کابینت کوچک سمت راست ظرفشویی آنجابود ولااقل بوی بد عوض می شد. وارد اتاق خوابم شدم فرش پوشیده شده بود از دستمال های کثیف ،یادگارمردهایی که فقط در حد چند دقیقه حوصله حضورشان را داشتم ولباس های زیر رنگارنگ والبته کثیف! جلوی آینه رفتم و یک رژقرمز براق زدم این رنگ به من اعتمادبنفس می داد. دوباره یادم رفت سیگاربخرم همیشه کودن بودم، زیرسیگاری را ریختم روی میز چند تاسیگاره نصفه پیدا کردم همه را دود کردم .منگ بودم نمی دانم چند ساعت بود که نخوابیدم صدای پرنده ام نمی آمد به سمت بالکن رفتم و در راباز کردم گلم خشک شده بود خیلی وقته تنبیهش کرده بودم می خواستم زجرکشیدن ومردنش راببینم ،وقتی هیکل لاغر ووارفته اش را نوازش می کردم دیگر هیچ حسی به او نداشتم. بطرف قفس رفتم پرنده ام کف قفس خوابیده بود البته چند روز قبل که آمدم هم خوابیده بود از او بدم آمد ،متنفر شدم به من بی توجهی کرده بود! گوشه گلدان را با دستم کندم صدای شکستن ناخن هایم می آمد زیاد عمیق لازم نیست بعد پرنده ام را درون خاک گذاشتم ورویش راپوشاندم ولی هنوز پرهایش پیدا بود با این کار هر دو را مجازات کردم از انگشتانم خون می آمد، خون وخاک چقدر دستم زیبا شده بود روی صندلی نشسشتم و به اینهمه کارهای سختی که انجام داده بودم فکر کردم. قفس خالی حالم را بهم میزد باید او را هم مجازات می کردم خواستم از همان طبقه پرتش کنم پایین ولی مهمان ناخوانده داشتم یک قاصدک درون قفس بود تعجب کردم تنها کسی که امروز یادم کرده بود باید از او پذیرایی می کردم با خوشحالی به سمت آشپزخانه دویدم مقداری نان خشک راپودر کردم به سراغش آمدم درون ظرفش آب ریختم ونان خشک را کف قفس ریختم هیجان زده بودم! به خاطر این حضور باید جشن می گرفتم یک ظرف آب درون گلدان ریختم تا پرنده و گلم هم در جشنم سهمی داشته باشند. قفس را با خودم به داخل خانه آوردم و روی میز گذاشتم باید جلوی چشمم باشد تا بزرگ شدنش را ببینم من مسئولیت بزرگی داشتم مادر شده بودم می فهمید.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 22:57 توسط هستی |
|
|
گفت: برام یه فال بگیر؟ احساسی! همینطور که داشتم با ورق ها بازی میکردم پرسیدم :چند حرفیه اسمش؟ گفت: پنج حرفی! قند تویه دلم آب شد اولین بار بود که برای من و به اسم من فال می گرفت. شروع به چیدن ورق ها کردم و پرسیدم چه رنگیه؟ گفت : سبزه! به سرعت ورق های سفید را پایین ریختم و سیاه ها را نگه داشتم عین بچه ها دوتا دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و منتظر بود حالا وقت روکردن ورق ها بود. بچه ها به من می گفتند خدای فال! هرچه می گفتم راست می شد ولی هنوز کسی برای من فال نگرفته بود.2تا 4 اومد گذاشتم زمین با هیجان پرسید یعنی چی؟ گفتم: بهش خیانت کردی! تو چشام زل زدو گفت : آره! نه من حرفی زدم و نه او ادامه داد. بعد 2تا 6اومد. گفتم: بهت فکر می کنه براش مهمی! لبخندی زد و گفت: راست میگی؟ و بعد مایوسانه گفت: فکر نمی کنم . ادامه دادم ،2تا بی بی اومد که وسطشون یه 2 بود گذاشتم زمین . گفتم: یه دخترسفیدی بینتون جدایی انداخته با تعجب نگاهی به من کرد و لبخند زد فقط لبخند. و ادامه دادم، ورق ها تموم شد. آخرش گفتم: دیگه هیچ احساسی بهت نداره . زیر لب گفت: می دونستم، خیلی وقته. وقتی شب کنارش خوابیده بودم برای همیشه قول دادم دیگه فال نگیرم. صبح شد صورتم را که می شستم از رنگ سفید پوستم متنفر بودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 17:29 توسط هستی |
|
|
کلاغ های قرمز بالای سرم دسته دسته می رفتند برای خوردن مغز جنین هایی که دفن نشده روی زمین رها شده بودند.این زمین تحمل زنان باردار را ندارد و همینطور که هر زنی بارداری برویش قدم برمیداشت، جنین ها بدون هیچ اعتراضی نصیب زمین می شدند تاشاید رهگذری آنها را دفن کند اما همه می ترسیدند نه از شکل چندش آور و منفور جنین ها بلکه از نفرین کلاغ هایی که بدنبال غذای خود بودند. *صندلی اول: هر صبح بالای سرم می آمد و آب دهانم که گوشه لبهایم چرک شده بود را می خورد، می گفت: این یعنی صبح بخیر! یعنی چرک دور دهانت هم برای من دوست داشتنیه .. *صندلی پشت سرش: حالا اگر یک روز از خواب بیدار شوی وببینی صبح نشده و هرچه انتظار بکشی باز صبح نشود او احتمالا تا ابد در حال لیسیدن دور لبهای توست؟ البته تو همیشه صندلی احساساتی بودی ولی ما صندلی ها لبهایمان هم ابزاری برای استفاده کردن دست انسانهاست. *صندلی اول: با همین چهار تا گوش خودم شنیدم مادرش روی من نشسته بود داشتم خفه می شدم چاق بود و بدبو! مثل خانم تناردیه. پاهایم درد گرفته بود ولی مجبور بودم تحمل کنم به خاطر تعهد خلقتمان می گویم. اگر اجازه داشتم مثل دوستمان چهار پایه که زیر پای اعدامی هارا خالی می کرد منم با این زن چاق همین کار را می کردم ولی حیف که اجازه نداشتم. دخترک زل زده بود به پاهای من و از خدا می خواستم کاش پا نداشتم و حتی در آن لحظه از داشتن 4تا گوش هم بیزار بودم اینجا جهنم بود. *صندلی پشت سرش: من و مامان و بابا سر سفره نشسته بوریم فکر می کنم شام می خوردیم خیلی گرسنه بودم. مامان به بابا گفت: برو حمام بدنت بوی مرده می ده؟ ریشتو بزن عزای منوداری زنت با این بچه تویه شکم هنوز نمرده! و بعد مشت محکمی به شکمش زدو گریه کرد. بابا گفت: تو حواست به موهای وسط پاهات باشه! مامان عصبانی شد و نون وپرت کرد وسط سفره و گفت: مثل گله می خوای ببینی؟ وجلوی من ایستادو شلوارشو کشید پایین! من خیلی گرسنه بودم! *صندلی اول: دستها وپاهای دخترک را بسته بودند یک لباس بلند قرمز پوشیده بودناز بود. زن چاق نظاره گر بود و دستور می داد و 2مرد بالای سر دخترک دستورات را اجرا می کردند. دهان دخترک را بسته بودند و موهای بافته اش به هم ریخته بود نه ناله می زد و نه التماس می کرد فقط چشمهایش هر لحظه سرخ تر می شد. *صندلی پشت سرش: اسب آبستن بود می خواستم قبل از موعد کره را بدنیا بیاورم پاهای اسب را محکم بستم دیگر نمی توانست حرکت کند و بعد با یک چاقوی تمیز یک خراش وسط شکمش ایجاد کردم اسب حرکتی نکرد موافق بود کره را بیرون کشیدم مرده بود! دوست داشتم درد کشیدن اسب آبستن را ببینم و اینکه کره قبل از موعد چه شکلی دارد؟ ولی اسب آرام تر از همیشه به من زل زده بود و من به دستهایم که کثیف شده بود فکر می کردم. و لی کلاغ قرمز زودتر از من رسیده بود. * صندلی اول: زن چاق خودش را روی من هی تکان می داد از تکان هایش چندشم می شد رو به دخترک گفت: ننگ تا قیامت ننگه! این توله سگ مال کیه؟ و با شلاق ضربه محکمی به شکم دخترک زد. تکون نخورد! زن چاق به مردا گفت: یه چیز سنگین بیارین می خوام اول این تخم حرومو بکشم. آخ چه مزه می ده خونشو بخورم! یکی از مردها هاون سنگین را بالای سر دخترک آورد و انداخت درست وسط شکمش! صدای چکیدن خون از لباس دخترک و بعد جوی خون جاری شد. زن چاق خندید از ته دلش. *صندلی پشت سرش: می خواستم خودم به آن شکل بدهم خودم بدنیا آوردمش، یک جنین 4 ماهه آدمیزاد توی دستهایم بود ولی هنوز شکل آدم نداشت. آنقدر لبهایم را لیسیده بود که تمام بدنش یک مایع لزج سفید رنگ پوشانده بود، حالا باید کمی قیر داغ رویش می ریختم و بعد می گذاشتم سرد شود و بعد با دستهایم به آن شکل می دهم هر جوری دلم بخواهد و آن می شود آفریده من! *صندلی اول: زن بالای سر دخترک آمد روسری را دور گردنش محکم و محکم تر بست تا صورتش سیاه و سیاه تر شد و مرد! این صحنه را با چشم های خودم دیدم. جنازه را با همان لباس قرمز دفن کردند بدون سنگ قبر! کلاغ قرمز بالای قبرش گریه می کرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مهر 1389ساعت 16:31 توسط هستی |
|
|
شانزده
درست پایین تخت نشسته بود شلوارش را تا بالای زانو جمع کرده بود و یک پایش را روی دیگری گذاشته بود و به جوش های روی پاهایش نگاه می کرد کمی با سر ناخنش به آنها ور رفت و بعد سوزن را برداشت و سعی کرد سوزن را در جوشها فر ببرد و با دست فشار دهد هربار که این کار را می کرد از جوشها خون میزد بیرون و بعد که فشار میداد اطراف جوشها قرمز و خون آلود میشد درست از مچ پا هایش تا نزدیک باسنش تمام جوشها را زخمی کرده بود و به شدت ظاهر پاهایش زشت شده بود ساعتها به یک جوش ور میرفت با سوزن دنبال چیزی می گشت و نصف روزش را به این کار می پرداخت احساس آرامش می کرد و روزهایی که دیگر جوشی برای دستکاری نمی ماند جوشهای قبلی را که ترمیم یافته بودند را دوباره می ترکاند. امروز 4 ساعت فقط صرف یک جوش کرد و هی نگاه می کرد و منتظر بود نتیجه کارش را ببیند روزهایی که پایین تخت خواب می نشست کارش طولانی تر بود تخت خواب او را وادار به حرکات خشن تری می کرد. بعد می رفت سمت دستشویی و دوباره ساعتها درون دستشویی می نشست بدون اینکه کاری انجام دهد و دختر و شوهرش آنقدر به در دستشویی می کوبیدند تا شاید عکس العملی نشان دهد. دخترش اوایل وحشت زده می شد شاید مادر درون دستشویی مرده باشد، شاید خود کشی کرده باشد و لی الان همه به این روند عادت کرده اند ماندن در دستشویی حق طبیعی و مسلم مادر می باشد. امروز می خواست بیشتر بماند سوزش زخم های پاهایش کمی آزارش می داد ولی خیره شده بود به سطل پر از دستمال درون دستشویی وفکر میکرد 1سال قبل بود یا 1ماه قبل، قرص های خوابش تمام شده بود نمی توانست بخوابد هیچکس نمی دانست قرص هایش تمام شده با روسری چشمهایش را بسته بود همه فکر میکردند خوابیده ولی خواب نبود آنقدر به سقف خیره شده بود که نمی دانست زمان چه زود گذشته از رختخواب بلند شد سالها بود شوهرش کنارش نمی خوابید این جوری راحت تر می خوابید خودش می گفت، زن مثل یک جسد در رختخواب خروپف میکرد و شوهرش تنها می خوابید..زن امشب دوست داشت کسی کنارش بود تا شاید خواب می رفت به سمت در رفت قفل بود.. امشب جشن تولد 16سالگی ام است بابا کیک خریده مامان مثل همیشه دستشویی بود خجالت می کشیدم دوستانم را دعوت کنم تولدم 2نفری بود من وبابا. بابا عاشقم بود همیشه قبل از خواب بارها من و می بوسبد بعضی شبها کنارم میخوابید من و توی بغلش محکم می گرفت و موهایم را نوازش میکرد ولی دیشب بدنمو نوازش کرد منم دوستش داشتم می بوسیدمش و موهایش را نوازش می کردم بابا از مامان می ترسید او خطرناک بود یک شب می خواست بابا را بکشد در رختخواب.شبها در اتاقش را قفل می کند و گاهی کنار من میخوابد. فکر می کنید هدیه تولدم چی بود؟ یک لباس خواب توری قرمز خوشکل. آهسته درون گوشم گفت: امشب برایم می پوشی؟ جلوی خودش را می گیرد. امروز به خودش قول داد حتی اگر سالها تنها بودم، حتی اگر او هزاران بار وسوسه ام کند و لباس قرمز توری را بپوشد کنارش نمی خوابم ..از امشب؟ عصبی شده بود خواب نمی رفت در باز نمی شد سرش را آرام به در می کوبید و بدنش را می خاراند محکم. حس سوزش پوستش را دوست داشت ارضایش می کرد. ناله می کرد ولی داد نمی زد. اسم کسی را صدا نمی زد یادش نمی آمد فقط ناله می کرد، دقیقا شب تولد 16 سالگی اش آن اتفاق افتاد با پدرش. جوش های پاهایش می خارید. نمی توانست تمرکز کند خاطراتش یکی در میان بود امسال دخترم 16 ساله میشود یا پارسال شد؟
هستی.....خرداد 89 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 20:37 توسط هستی |
|
|
مقابل من ايستاده بودند 3نفر!شايد نكيرو منكرو انكار.هوا مه آلود بود ومن ديوانه اين هوا بودم اصلا با ما فرق نداشتند منظورم اينه احتمالا انسان بودند،ماها به چهره ها.بوها.صداهاي هم عادت كرديم همه چيز بايد شبيه خودمان باشد تا نترسيم.اين 3فر هم شبيه ما بودند ولي من آرامش نداشتم قلبم زيگزاگي ميزد.مردمك چشمشان متفاوت بود آتيش داشت هرسه به من خيره شده بودند ومه غليظ تر ميشد صداي اول گفت:اين راه به كجا مي رود وبه پشت سر من اشاره كرد سرم را كمي به عقب چرخاندم وراهي كه شايد آمده بودم را نگاه كردم آشنا بود فكر ميكنم ديروز پياده قدم ميزدم وكنار جاده جسد يك زن را ديدم كه نيم تنه پايينش نبود ومحكم اورا به درخت بسته بودند!مثل يك تابلو راهنما بود هر چه به صورت زن وآشفتگي اش توجه كردم هيچي نفهميدم.گرچه ابتكار قشنگ و چندش آوري بود ولي من كه حسي نداشتم گندمزار پشت سر زن زيباتر بود گندمها يكدست آبي بودند فصل درو نزديك بود اينرا صداي آشفته حركت ساقه هاي گندم ميگفت. ادامه مسير تكرار همين منظره بود،صورتم را به سمت صداي اول چرخاندم وگفتم:خداروشكر اين راه به هيچ جا نميرسد!وچشمكي براي اينكه خودماني تر شويم زدم.صداي اول عصباني شد شايد دنبال نيم تنه گمشده آمده بودند.صداي دوم گفت:اهل اينجايي؟ضرباهنگ صدايش دلنشين بود دوست داشتم دوباره تكرار ميكرد،مردمك چشمهايش سوزنده تر از بقيه بود وسوال جدي ترومن مسخ شده بودم جوابش بله يا نه بود؟سرم را انداختم پايين وزمين را نگاه كردم دنبال يك نشانه بودم چه جالب پا برهنه بودم چرا تا الان احساس نكردم زمين اينجا اينقدرصاف است كه پاهايم اصلا اذيت نشد آره من اهل اينجا بودم واين جمله را بلندتر تكرار كردم!كمي آرام شده بودند انگار جوابم درست بود من هميشه اعتماد به نفس داشتم حتي در اوج شك وشكست!ولي شك مطمئنن به شكست ميرسد باور كن اين را جدي ميگويم! مه آنقدر زياد شده بود كه صداي سوم را نميديدم شنيدم كه گفت:اسمت چيه؟همان لحظه من بين 2ديوار بودم كه هيچ راه فراري جز از روبرو نبود وانعكاس صدايش مرا به بيشتر به سمت ديوار هل ميداددستم را روي صورتم چسباندم وسه گوش ديوار نشستم وبا خودم تكرار كردم اسمت چيه؟اسمت چيه؟نميتونسم افكارمو متمركز كنم.سعي كردم صفحه اول شناسنامه ام را به خاطر بياورم درست جلوي نام نوشته بود،نوشته بود،لعنتي يادم نمي ياد خدايا مگر ميشود منو چي صدا ميزدن؟اينجا هيچي هويت نداشت. بلند شدم وبه سمت صداي سوم نگاه كردمو گفتم اسم هاي زيادي دارم(مه.صدا.گندم..)هر سه خنديدن يكدفعه همه اون مه وفضاي ترسناك از بين رفت خورشيد تابيد از نور مستقيم متنفر بودم واز اينكه مردمكهاي متفاوت را با چهره هاي معمولي ميديدم خوشحال نبودم!هرچه بيشتر ميخنديدن منظره ها زيباتر ميشد.لابد خدا هم موقع آفرينش آدما با يك خنده طولاني والبته خيلي زيباتربوده!مهربانتر شده بودن وچقدر عالي بود همه چيز!صداي اول گفت:آفرين جايزه چي ميخواي؟به كسي نگين ولي حاضرم قسم بخورم جاشون عوض شده بود يعني صداي دوم شده بود صداي اول،آخه مردمكاش سوزنده بود نميفهميدم منظورشون از اين جابجايي چيه ولي من به روي خودم نياوردم.راستي چي ميخوام نگاهي به خودم اانداختم لخت بودم اينجا كسي به بدن من توجه نكرد ديگه الان مطمئنم اينها آدم نيستن مگه ميشه آدم به بدن لخت دقت نكند؟!بار آخري كه به جرم تجاوز منو گرفتن وبراي شكنجه وارونه تويه آب نگهم داشتن فقط هوا ميخواستم ولي بعد كه منو بيرون آوردن آزادي ميخواستم آره من آزادي ميخوام!ورو به صداي اول گفتم آزادي ميخوام.دستشو برد بالا منتظر بودم منو بزنه ولي با دستش يك قلب كشيد و فوتش كرد طرف من،از جسمم رد شد احساسش كردم خيلي قوي تر از قلب قديمم بود،ديدي ميگن دل دريايي من از دريا گذشتم همه چيزو همه كس و فتح كردم حس وحشتناكيه!صداي سوم گفت آروم باش ولي الان بيشتر از هر زماني تويه زندگيم آروم بودم مگه ميشه آدم با 2تا قلب آروم نباشه!اون موقع فقط به ماهيام فكر ميكردم،چند تار مو به هم گره زدم وانداختم تويه آب تا راحت بيان بالا درست چند ساعته كه دارم بهشون نگاه ميكنم خيلي سرگردانند آخه آدم تويه اين جاي كم چه غلطي ميتونه بكنه!ماهيا مجبورن تويه وجب جا عاشق بشن،بخوابن فكر كنن گريه كنن ولي اگه اونا هم 2تا قلب داشته باشن درست ميشه!واينبار فقط صداي دوم با مردمكاي آتيشي گفت:اينقدر گناهكاري كه مستوجب عذاب تكرار تجربه ها شدي!ولي چه حرف بيخودي زد آدما به همه چي عادت ميكنن حتي جهنم!هر سه با هم گفتن:هي صداي چهارم با ما بيا.. جاده طولانيه و صداها منتظر!جالبه صداي باهمشون يك صداي ظريف و آشنا بود آره آخرين دختري كه بهش تجاوز كردم همون صدا بود،اما من به راه پشت سرم .تكرار تجربه هاومسير فكر ميكردم..
هستي....( آذر 88) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:48 توسط هستی |
|
|
ببين من فقط يه كم عصبي ام آه......... هر بار كه آدم آه ميكشه كمي از دوست داشتن هايش را از روحش بيرون ميكند. من هيچكس و هيچ چيزو دوست ندارم مثل سنگ! از روي صندلي بلند شدم وخيره به آينه چرخيدم موهامو روي شونه م ريختم چقدر زيبا بودن فرفري پر كلاغي..ولي قول ميدم اجازه ندم كسي به اونها دست بزنه يا حتي نوازش كنه اين مجازات خداست براي انگشت اشاره م!مثلا ميخواست جبران كنه موهاي فرفري به اين قشنگي به جاي انگشت نصفه نيمه! دستمو بالا آوردم ودرست كنار موهام صاف نگه داشتم اصلا تركيب بندي جالبي نبود بيشتر چندش آور بود وباز از خدا بدم اومد.فكر كن چقدر مضحك ميشه وقتي اون انگشتر نگين آبي بزرگو به همون انگشتم بكنم شايدم بگي ترسناكه ولي نه تو محرمي!باور كن منزوي شدم از اولش تا الان فقط تو بودي. مادرم با من طوري رفتار ميكنه كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده همش خواست خدا بوده وما هميشه منتظر خواست خداييم كه مارو قل بده وكلي بخنده كه چيزي نتونيم بگيم كه مبادا كفر باشه.من تك فرزندش بودم وبعد از ده سال نازايي مادرم بدنيا اومدم آره خدا منت ده سال نازايي مادرمو با انگشتم جبران كرد وموهام فقط براي رفع عذاب وجدان بوده مطمئنم!يه دور دور خودم چرخيدم،دو دور،سه دور......حالا اين تويي كه دور سر من ميچرخي و من چشمام بدجوري خمار شده!تو روي چرخ وفلك نشسته بودي و من تورو ميچرخوندم وتند ميدويدم تا به توبرسم آخه دستمو ول نميكردي انگشتام يكي يكي داشت از دستت بيرون مي اومد تا رسيد به انگشت اشاره م كه زودتر از بقيه جدا شد وتو وسط گرداب غرق شدي!ترسيدم ايستادم هنوز تعادل نداشتم انگشتمو بالا آوردم وبوسيدم وشروع به مكيدن كردم..از پنجره به آسمون نگاه كردم و گفتم:من تو را به نام خود مي بخشم....وتو از خشم من در اماني! تقريبا جاي خالي نداره چرا فقط يك چوب كبريت ديگه ميخواد تا تصويرت جور بشه روي انگشتت يك خاي خالي هست خيلي زيبا شدي درست من شدي!امشب مي تونم لمست كنم نگران نباش چوب كبريت آخري به موقع مي رسه بهت گفتم كمتر از يك سال طول ميكشه باور كن تك تك چوب كبريتا از خون خالص اند!تاوان ظلمي كه در حق من شده با هم قرار گذاشتيم يادت كه هست!ترجيح دادم كچل بسازمت دلخور نباش فرفري پركلاغي به چه درد مي خورد ببين انگشتت را برايت سالم ساختم اشاره به همه خوبي ها وزشتي ها، همين انگشت است كه مارا به سمت آنها هدايت ميكند،من وبا خدا مقايسه نكن لطفا! بهت قول ميدم فردا قبل از اينكه خورشيد با اعتماد به نفس بخواهد طلوع كند من وتو جهنميم! ساعت 12 ظهر بود گوشيمو برداشتم 5تا تماس بي پاسخ داشتم فكر ميكني كي بود؟سعيد همون پسره كه چند روز قبل باهاش آشنا شدم بهش زنگ زدم وبراي عصر قرار گذاشتم!دانشجو بود و7سال از من كوچكتر نخند بدجنس!هر چي بچه تر باشه بهتره حداقل كمتر آزارم ميده ميدوني كوچولوها كمتر به آدم ور ميرن وزودم كارشون تموم ميشه ميفهمي كه چي ميگم.كمدم را باز كردم امروز هوا ابري بود روسري آبي روشن وبرداشتم نظر تو چيه بهم مياد؟انگشتر نگين آبي بزرگمو دستم كردم چاقويم را برداشتم وداخل كيفم گذاشتم.به طرفت اومدم ولباتو بوسيدم جاي يك جفت لب قرمز توي صورتت مونده!زودي ميام! به طرف خونه ش حركت كردم زياد دور نبود طبقه اول سمت راست بايد همين جا باشه در نيمه باز بود رفتم داخل دروبستم از روي مبل بلند شد به طرفم اومد و بغلم كرد،من به خانه، موقعيتش و راه فرار فكر ميكردم!ميدونستم دوست داشتنش فقط در تختخواب خلاصه ميشه من هم براي همين اونجا بودم! ساعت 7:30 بود من كنار او خوابيده بودم با بدني لخت ولي روسري به سر خيلي اصرار كرد موها مو نوازش كنه ولي اجازه ندادم اين شرط حضور من بود.مثل يك سگ آرام،در آغوش من خوابيده بود داشتم ناخوناشو نوازش مي كردم انگشت اشارشو به سمت دهانم بردم و شروع به بوسيدن ومكيدن كردم نه چشماشوباز كرد و نه اعتراضي كرد،چاقو را از كيفم كنار تخت بالا آوردم ودرست روي بند اول انگشتش يك خط عميق زدم خون زد بيرون داد زد ومرا هل داد!از ديدن اونهمه خون ومن با آن ظاهرچاقو به دست ترسيده بود نه چي ميگم شوكه شده بود! لباسهامو پوشيدم و به فحشهاش كه تا دم در حواله م ميكرد توجهي نكردم!اوايل در رفتن از اين موقعيت سخت بود خيلي كتك ميخوردم ولي الان حرفه اي شدم به سرعت جيم ميزنم.وارد خيابون شدم به آسمون نگاه كردم وگفتم:اينم يك خط ديگه چوب كبريت آخر هم ميره سر جايش!البته اگر نظر منو بخواي پسر وحشي نبود بفرستش بهشت.احساس خوبي داشتم اين مورد آخري عالي بود رفتارش خيلي عاشقانه بود احتمالا باور نمي كنه من خرابه ام! راستي هستم؟نه!من از ديدن خون حالم بد ميشد فقط به خاطر عهدي كه باهات بستم اينهمه خفت را تحمل كردم!ولي دلم سوخت ناجور بريدمش!هوا بد شده بود باد مي آمد تند تند ميرفتم تا به خونه برسم چوب كبريت آخر بايد ميرفت سر جايش!باد شديدتر شده بود نزديك خانه بودم مي خواستم از خيابان رد بشم صداي بوق وترمز ماشين حالمو عوض كرد داشتم بالا مي آوردم روسري ام سرم افتاد وباد اونو با خودش برد عجيبه ولي خوشحال بودم ذوق كرده بودم مثل وقتي كه نخ بادبادكت رها ميشود و اوج ميگيرد آنقدر كه نقطه اي ميشود وتو آن را نميبيني من به دنبال روسري مي دويدم به دنبال روسري آبيم ، انگشت اشاره م بالا بود از بين ماشين هايي كه توي ترافيك مونده بودن رد ميشدم همه نگاهم ميكردن و با انگشت به هم نشونم ميدادن، مي خنديدم ومي دويدم ديگه از اشاره كردن با اين انگشتم خجالت نمي كشيدم يعني اون لحظه برام مهم نبود وفكر كردم دنيا زيباتر از انگشت زشت منه. يه نفر بهم فحش داد صورتم روبرو بود نميتونستم نگاش كنم روسري از من جلوتر بود حالا همه موهاي منو ديده بودن احساسي نداشتم مثل وقتي كه با يه پيرمرد هم بستر شدم!آره صداش آشنا بود همون كه فحش دادسعيدبود!خشكي تموم شده بود و دريا مقابل من!روسري آبيم روي آب پهن شد و درست بعد از اين باد بود كه من چشمامو باز كردم صورتم روي آسفالت خيابون چسبيده بود نصفه انگشتم كه هميشه آرزوي ديدنشو داشتم بالا آورده بودم البته با كلي خون!موهاي فرفريم نامرتب شده بودن جاي كبودي بوسه ش روي گردنم تابلو بود همه فحش مي دادن و با شدت پول روي بدنم ميريختن و من دچار قلقلكي خوشمزه شده بودم يادم اومد چوب كبريت آخر و تو كه منظر من بودي به سمت خونه دويدم روسري نداشتم آزاد مثل وقتي كه هوس خودمو ميكردم و چقدر لذت داشت! در اتاقمو باز كردم از ديدن ظاهرم جا خوردي دروغ نگو ترسيدي!آخرين چوب كبريتو درست جاي خودش گذاشتم حالا تصويرت كامل بود ومن به بدن تو چسبيدم و انگشتامو روي انگشتات خوابوندم از ديدن كبودي روي كردنم خندت گرفت لبهامو جاي قرمزي لبات گذاشتم و درست اينجا بود كه فندكو زدم به اعتقادمن درست به موقع رفتيم جهنم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:11 توسط هستی |
|
|
جيم... قد بلند بود آره قد بلند!صورتش را نمي توانستم ببينم خاكستري بود پوستش را ميگويم!هر قدمي كه برميداشت ودستهايش را به سمت من حركت ميداد به طرفش كشيده ميشدم دستهايش نيرو داشت يك نيروي جاذبه!فرار ميكردم ولي موهايم به سمتش ميرفتند. لخت بود ومن جيغ ميزدم.. نميدانم از چند سالگي شروع شد ولي با فريادو جيغ از خواب ميپريدم مادرم بالاي سرم قرآن وقيچي ميگذاشت ميگفت جني شدي،برايم دعا گرفت گفت ناپرهيزي كردي،موي گربه با مدفوع سگ داخل يك پارچه پيچيد بست به يقه پيراهنم!ولي هنوز مرد برهنه دنبالم ميدويد.بزرگتر كه شدم فاصله كابوسهايم بيشتر شد مادرم ميگفت:مرد كه ترس نداره، مردا فقط دو تا سوراخ دماغن!هر مردي را كه ميديدم لختي اش را تصور ميكردم وبه شدت ميترسيدم! ه..... زير دوش بودم آب سرد شد برايم مهم نبود وهمينطور سردتر ميشد دست كشيدم به موهايم موهاي بلوندم! دستم را كه بيرون آوردم تكه اي از موهايم درون مشتم بود انداختمش زمين!موهاي بلوندم كف حمام مشكي شده بودند،فشار آب زياد شده بود وهمينطور كه محكم به سرم ميخورد موهايم تكه تكه روي زمين ميريختند ومشكي ميشدند آب سرد بود ومن جيغ ميزدم! حالا درست روبروي من نشسته بود قدبلند لاغر ولي زيبا بود چند بار از اتاق زدم بيرون ولي به زور دوباره مي آمدم داخل!بيچاره سردرگم بود فقط گفتم ميترسم!از كابوسهايم گفتم وقول داد هيچ وقت برهنگي اش را نبينم اين شرط ازدواج اجبا ري ام بود. به همين زوديها مي ميرد دكترها گفتند نمي دانم بعد از 2سال زندگي با ترس واكراه ناراحت باشم يا نه؟اصلاً دوستش دارم يا نه؟من،من هميشه از نزديك شدن به او فرار مي كردم واو هميشه با حرفهايش مرا آرام مي كرد!مثل يك روح سرگردان اين خانه را وجب مي كردم.حالش روز به روز بدتر ميشد برايش پرستار گرفتم خوشكل ومهربان،خودم مي دانم از زندگي زناشوئي با من لذتي نبرده است.اين روزها تحملش سخت شده ناله مي كند ودائم مرا صدا مي زند سنم....سنم....از دور به اوخيره مي شوم دستش را به سمتم دراز مي كند پاهايم سست مي شود به سمتش مي روم اين من نيستم كه مي روم به سمت او، مرا مي برد مي كشد! دستم را مي گيرد دستش را پس مي زنم به چشمهايش خيره مي شوم زردو بي حال! به پاكتي روي ميز اشاره مي كند وباز تكرار ميكند سنم..سنم..با چشمهايمان به سمت پاكت مي روم نميتوانم از نگاهش جدا شوم.پاكت را برمي دارم واز اتاق بيرون مي روم ساعت23ونميدانم چند بار زنگ مي خورد!ميلي براي خواندن نامه ندارم حتما وصيت نامه است مزخرف نوشته!ولي اين من نبودم كه پاكت را باز مي كردم،مجبور نبودم ولي او بازمي كرد.روي كاغذ فقط چند كلمه نوشته بود:سنم جان وقتي مردم خودت بدنم را بشور وغسل بده خواهش ميكنم خواهش ميكنم...؟!وباز تكرار كردم خواهش ميكنم... نون.... زنگوله بود 100تا زنگوله صداشون مي آمد همه با هم! چپ راست نه دوتا راست يك چپ همه با هم!صداها كه درون گوشم ميپيچيد آنقدر صداها تيز بود كه احساس مي كردم ديوانه شدم گوشهايم را محكم گرفتم ولي فايده نداشت تا سقف دهانم صدا مي پيچيد ومن سرم را روي زمين مي كوبيدم وجيغ مي زدم... ساعت درست 24 بود اين را زنگ هاي مداوم اين ساعت لعنتي مي گويد هنوز نشسته ام با همان وضعيت 1ساعت قبل با كاغذي در دست وتكرار خواهش مي كنم،خواهش مي كنم تمام كابوسهاي بچگي ام را مرور مي كنم هر لحظه وحشتم بيشتر مي شد بالاخره آن لحظه رسيد بايد مقابل ترسم قرار مي گرفتم موهاي تنم سيخ شده بود از طرفي هنوز نمرده شايد اصلا نميرد چيزي مثل معجزه!به سمت اتاقش رفتم بايد توضيح مي داد به من خيره شده بود پلك نمي زد روبرويش نشستم رنگش پريده بود دلم به حالش سوخت من هميشه او را پس زدم نه دستهايش براي لحظه اي در دستم بوده ونه لحظه اي او را در آغوش كشيدم دروغ گفتيم به همه از همان شب اول!دوستم داشت اميدوار بود به او اعتماد كنم وآرام شوم ولي مرد برهنه قوي تر از او بود وموهايم را مي خواست. هنوز به من خيره شده بود چشمهايش نم داشت حالت طبيعي نداشت آينه را جلوي دهانش بردم بخار نگرفت سرم را روي قلبش گذاشتم نمي زد به همين سادگي....مرد! ميم.... خيلي به من نزديك شده بود صداي نفسهايش را مي شنيدم بوي بدي مي داد تمام بدنم به سمتش َمي رفت ولي خودم جلو مي دويدم به زنگوله ها رسيده بودم جيغ مي زدم ولي صداي من بين اينهمه زنگوله پنهان بود.نيرويش آنقدر زياد بود كه تك تك موهايم كنده مي شد وبه سمت او مي رفت به شدت درد داشتم ويك لحظه زير پايم خالي شد وپرت شدم! دقيقاً2 ساعت گذشته بودو تا صبح راهي نمانده بود به من خيره شده بود چشمهايش نم داشت وباز مي گفت خواهش ميكنم خواهش مي كنم!آرايش كردم موهايم را شانه زدم ومحكم بستم طوريكه باز شدنشان سخت بود مي توانستم مقاومت كنم مطمئن بودم. سخت بود تا حياط او را بكشم ولي كشيدم لاغر بود اين روزها لاغرتر شده بود تا زير درخت انار ،همان گوشه را مي گويم،بردمش! حالا ماه تمام حياط را روشن كرده بود كامل بود ماه را مي گويم ومنتظر بود او را مي گويم!چشمهايش را بستم طاقت ديدنش را نداشتم نه دروغ گفتم خجالت مي كشيدم اين اولين باري بود كه لباسهايش را خودم در مي آوردم دلم گرفت تمام لباسهايش را در آوردم لخت لخت مي لرزيدم از ديدن اين صحنه ها!زنگوله ها دور ونزديك مي شدند ،لبخند زده بود شير آب را باز كردم وشروع به شستنش كردم اول از موهايش،صورتش را كه مي شستم با ناخنهايم گونه هايش را نوازش مي كردم مخصوصا لبهايش را احساس مي كردم بدنم داغ شده گر گرفته بودم دلم چيزي غريب را طلب ميكرد!سينه اش را كه مي شستم درست سمت چپ همان محل قلب كه ديگر نمي زد را بوسيدم تندتر مي زد قلبم را مي گويم،بوسه هايم طولاني شده بود وهمينطور وجب به وجب بدنش را بوسيدم موهايم باز شده بود و از پشت كسي آنها را مي كشيد ولي من مي بوسيدم و با دستهايم آب را روي بدنش نوازش مي دادم.مرد برهنه درست روبروي من بالاي سر او ايستاده بود ومن جيغ كشيدم ومحكم او را بغل كردم خيس شده بودم! مرد برهنه دستهايش را به سمتم دراز كرد بوي بدي مي داد ومن هيچ چيز يادم نمي آيدفقط موهايم سفيد شده است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 8:31 توسط هستی |
|
|
پيك اول: ماشين قشنگي بود جهنم نهايتاًمن وبلند ميكنه!جلوي پام ترمز زد دربشم عجيب غريب بود سوار شدم بدون اينكه سلام كنم گفتم:واي چقدر ماشينت قشنگه تا حالا سوار همچين ماشيني نشده بودم خوش به حالت!وبعد به صورت راننده نگاه كردم خوشكل نبودولي بانمك بود!خنديد وگفت:قابل نداره ماشينو خاموش كرد سوئيچ ودرآوردودودستي به حالت احترام جلوم آورد از اين حركتش حال كردم هفت خط بود ناكس!دستشو پس زدم وگفتم مرسي عزيزم!محو ماشين شده بودم زير چشمي به من نگاه ميكردولبخند ميزد انگار از تور كردن من احساس حماقت مي كرد.دستم را گرفت ونزديك صورتش برد وروي گونه هايش گذاشت پوستش نرم ولطيف بود منم انگشتهايم را به حالت نوازش روي پوستش كشيدم ووقتي با ناخن هاي بلندم لبهايش را نوازش مي كردم دهانش را باز كردوانگشتم را گاز گرفت دستم را عقب كشيدم وگفتم:شيطون!به نوعي مخ زني دوطرفه بود!كاملاً روي صندلي به سمت او چرخيده بودم ودستم را روي صندلي اش دراز كردم نيمرخ محشري داشت!
پيك دوم: درست 1هفته اي مي شود كه با آريا آشنا شدم فردا تولدمه وامشب خونه ش دعوتم!دوش گرفتم وموهايم را اتو كردم با يك آرايش ملايم كه مطمئنم خوشكل شده بودم حسم ميگفت!خانه قشنگي داشت خيلي جلوي خودم را گرفتم فضولي نكنم به محض ورود مثل يك خانم متشخص روي مبل نشستم آريا گفت:خانمم چي ميل داره؟گفتم:هرچي عشقم ميل داره!گفت:من ترك ميخورم گفتم:منم تورو ميخورم وخنديدم.چشمكي زد وگفت:كوچولوي من!مانتو وشالم را درآوردم بهم نگاهي انداخت وگفت:كوچولوي خوشكل من!وداشتم فكر ميكردم هر دوتامون مادرقبحه ايم! اولين باري بودترك ميخوردم خيلي تلخ بود ولي خوردم بي كلاسي بود اگر شكر ميخواستم.گفت:امشب مشروب ميخوريم به سلامتي تو كه تولدته!تا حالا مشروب نخورده بود دلهره داشتم گفتم:ميخوريم سلامتي هردوتامون!(واي از اون خانمي كه كم نمياره)يك شيشه سبز رنگ با دوتا جام آوردگفت باهاش چي ميخوري؟كپ كردم نميدونستم باهاش چي ميخورن گفتم هيچي؟خنديدو گفت:بابا اين كاره!(واي از اون خانمي كه ادعا ميكنه در حد بوندسليگا)داشتم به خودم فحش ميدادم اگه حالم بد بشه آبروم ميره.كنارم نشست پيك اول وبالا اومديم گفت:سلامتي لبهاي قشنگت!وخوردم خداي من كه قورت دادنش چقدر سخت بود گلويم ميسوخت احساس كردم بخار داغي از دماغم بيرون ميزنه چشمام پر از اشك شد سريع گفتم توي گلوم گير كرد آب پرتقال برام آورد كمي خوردم واي كه ميسوخت ميرفت پايين!خنديدو گفت خانم ها نمي تونن خالي بخورن !خراب كردم ميدونم.گفتم:مشروبش خوبه آقا!دست وپايم كرخت شده بوداحساس سبكي جالبي داشتم وچقدر اسفناكه آدم پيك اول مست بشه!دور دوم سلامتي خودش خوردم اينبار به صورتش خيره شدم اولين باربود به چشماش دقت ميكردم نه آبي بود نه سبز ولي سگ داشت مطمئنم داشت!مي دويد دنبالم تا مرا بگيرد!نفهميدم چه طور اون بد مصبارو قورت دادم سرگيجه داشتم نميتونستم به چشماش نگاه نكنم!باور نميكردم تا آخر باهاش خوردم ولي بالا نياوردم معجزه بود واي خدايا آبرومو خريدي چاكرتم!بهم گفت ظرفيتت بالاست هر دختري تا حالا اينو خورده چپ شده منظورش و نفهميدم آن لحظه تنها ميخواستم چشماشو ببوسمو بوسيدم...... پيك سوم: توي يخچال چيزي براي خوردن نداشتم يك ليوان آب خوردم ودراز كشيدم تيله هايم را توي مشتم مي چرخاندم وهرچقدر كه سرعت چرخش آنها بيشتر ميشد صداها هم بيشتر!صداي سگ از گوشم ميگذشت.كاش به جاي تيله ها چشمهاي آريا كف دستم بود و من هي آنها را درون مشتم ميچرخاندم آنقدر كه رنگشان عوض ميشد وشايد يكدست ميشدند.احساس كردم چيزي درون رگهايم حركت كرد ورسيد به مغزم وبهم گفت تو به خواسته ات ميرسي!قلقلك آور بود بي اختيار خودم را بغل كردم وبازويم را بوسيدم.
پيك آخر: اين چند هفته اخير هر شب مست بودم وچشمهاي آريا دنبالم مي دويد وپارس ميكرد گاهي با صداي زوزه اش از خواب مي پريدم!عصبي ام تيله هايم جذابيتي ندارند سر وقت رفتم خونه آريا چند برابر شبهاي قبل مشروب خوردم مست وپاتيل شده بودم چشمهايش لحظه اي رهايم نميكرد تيله هايم دور سرم ميچرخيدند ساعت 12 بود با يك آهنگ ملايم شروع به رقص كرديم اينطوري بهتر ميتوانستم چشمهايش را ببينم به شدت بدنم داغ شده بود وآريا مدام ميگفت عزيزم آتيش شدي!چشمهايش توي مشتم ميچرخيد آرام وبي صدا ميچرخيد ورنگش يكدست شده بود ومن هي چشمهايش را مي بوسيدم .با زبانم آنها را نوازش ميكردم چشمهايش مزه الكل مي داد!سگ خوابيده بود نه بيهوش شده بود!واين يعني آخرين موقعيت.. صداي زنگ موبايلش مارا از هم جدا كرد اطرافم و نگاه كردم گلدان شيشه اي را برداشتم وپشت سرش رفتم معطل نكردم محكم زدم افتاد زمين خيلي محكم زدم حتي فرصت نكرد آخ بگه!گلدان شكسته بود وخون زيادي از سر آريا مي آمد بدنم بيشترو بيشتر داغ ميشد گلدان از دستم افتاد. نشستم روي زمين درست بالاي سرش هنوز نفس ميكشيد به سمت آشپزخانه رفتم وچاقويي آوردم تمام بدنش را بوسيدم محكم!اولين باري بود كه بدون خجالت بدنش را مي بوسيدم درآوردن چشمهايش زياد وقت گير نبود چهره آريا به شدت زشت و خون آلود شده بود دستهايم را پاك كردم وچشمهايش را درون مشتم گذاشتم ومي چرخاندم صداي لغزيدن آنها مستي ام را بيشتر ميكرد خون از ميان انگشتانم ميچكيد. سگ آرام شده بود!هربار تندترو تندتر ميچرخاندم تقريباًرنگشان يكدست شده بود سياه!يك جفت چشم سياه!حالا مال من شده بودن با زبانم نوازششون كردم سگ بيدار شده بود وصورتم را ليس ميزد آرامش عجيبي داشتم مثل وقتي كه آريا موهايم را نوازش ميكرد!به شدت دلم خواست تويه بغلش بخوابم. نه ديگر چرخش چشمها برام لذتي نداشت تصميم گرفتم چشمهارا بذارم سر جايشان!صورتش را تميز كردم وبا احترام چشمهاي مشكي راگذاشتم سر جايشان وپلكهايش را بستم!كنارش خوابيدم دستش را دراز كردم وسرم را روي دستش گذاشتم موهايم را باز كردم تا راحت نوازششون كنه!بايد چشمامو ببندم ومنتظر بمانم تا دستش تويه موهام حركت كنه!سگ بالاي سرمون نشسته بود.
11/03/88 هستي... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:4 توسط هستی |
|
|
مطمئنم لبخند بود يك انحناي دوست داشتني وزيبا.ولي اصلاً دندانهايش مشخص نبود تنها همين صحنه بود كه من مجذوب او شدم. رژلب قرمزش وسوسه كننده بود شايد عمداً رژ قرمز را انتخاب كرده بود تا لبهايش حالت قلوه اي تري به خود بگيرد. از همين دور گرمي لبهاي قرمزش را حس ميكردم!جلوتر رفتم الان درست لبهاي من مقابل لبهاي او بود در فاصله چند سانتي متري!دهانش بوي خوبي ميداد خنك مثل كول واتر! با كلي تلاش اين خانه را پيدا كردم با هزار منت پول پيشش را پايين آوردم وبالاخره اواسط اين ترم صاحب خانه شدم باور كردني نبود!انسانها زمانيكه باور نميكنند،به حقيقت ميرسند. تنها مزيت اين خانه يك پنجره زيبا وبزرگ درست وسط هال بود از اين بالا همه چيز كوچك بود وفاصله ام تا پايين كمي ترسناك. خورشيد هر روز درون خانه ام غروب مي كرد كمي رمانتيك بود ومن عاشق صحنه هاي رمانتيك والبته درام!شب اولي بود كه درون خانه بودم همه جا تاريك بود تاريكي به من آرامش مي داد اولين بار همان لحظه درست پشت پنجره او را ديدم مي درخشيد كنجكاو شده بودم به طرفش رفتم دست كشيدم شايد خواب ميديدم، نه !واقعي بود هم ترسيدم هم خنديدم! شايد تاريكي هاي دراز مدت مرا ديوانه كرده ولي گيرم كه ديوانه شدم زياد چيز مهمي نيست! يك ديوانه ميان اينهمه هوشيار وسالم بهتر است كه باشد.يك جفت لب درست سمت چپ شيشه چسبيده بود در اين تاريكي تنها او بود كه مي درخشيد ومن درست مقابلش روي زمين دراز كشيده بودم وخيره به او فكر مي كردم.شبيه لبهاي خودم بود البته كمي!نمي دانستم در اين جور مواقع چه طوري بايد سر صحبت را باز كنم از خير حرف زدن با او گذشتم بهتر است فقط نگاهش كنم تا دنبال آنهمه اراجيف زوركي بگردم. او هم به من فكر مي كرد احساس كردم.نمي دانم كي خوابم برد كه نتوانستم به كلاس 7:30 برسم خيلي بد شد اين معادلات لعنتي كار دستم مي دهد!ساعت9بود10،بود12بودنمي توانستم بيدار شوم گاهي چشمهايم باز مي شدو به ساعت مي افتاد ودوباره از هوش ميرفتم لبهايش كار دستم داده بود!صداي اذان مغرب مي آمد يك ليوان نسكافه داغ خوردم لبهايم سوخت!فقط لامپ آشپزخانه روشن بود كه تمام خانه را هاي لايت كرده بودو اين خلسه آور بود!نگاهم به پنجره افتاد،آمده بود درست پشت شيشه!رژ لبش رنگ روشنتري داشت انگار نارنجي تيره بود، چين هايش از ديشب بيشتر شده بود انگار اصلاً نخوابيده بود باز نگاهش كردم وباز نگاهم كرد!تا اين زمان در زندگي ام به هيچ كس و هيچ چيز وابسته نبودم و احساس علاقه نداشتم ولي تو!با اين حضور دو روزه ات ميخواهي مرا اغواء كني. نه!به تو ثابت مي كنم من از تو بي رگترم! دستمالي برداشتم و به سمت پنجره رفتم و بي توجه به حالت عصبانيتش دستمال را محكم روي شيشه ماليدم وآنقدر ماليدم تا مطمئن شدم كه كاملاً پاك شده است خوشحال بودم كه بايد با يك دستمال تمام علاقه ووابستگي ام را پاك كردم عالي بود! بلافاصله احساس سوزش وسنگيني روي لبهايم احساس كردم از اين بهتر نميشود تبخال!كمي يخ رويش گذاشتم تا ورمش كم شود! احساس بدي داشتم حتما اين لب ها صرفا براي منظوري آمده اند يا اينكه مرهمي براي تنهاييم باشد يا مامور كشتن من!نيمه شب بود دلتنگش شده بودم احمق بودم تا امروز همه دوست داشتن هايم را ناديده گرفته ام پس احمق ام!جداي از خودارضايي چند ساله ام آدم چندش آوري نيستم خودم فكر مي كنم!تنها دلخوشي ام همين آينه قدي است كه شايد 25ساعت شبانه روز جلوي آن وول ميخورم واينصورت واندام زيباي من است كه سگ دارد چه نيازي به دو لب هوسباز!كلافه بودم ميلي به آينه هم نداشتم! كاش مي آمد كاش وردي بلد بودم به سمت پنجره رفتم ودستهايم را روي شيشه كشيدم هنوز حضورش را حس مي كردم!بيني ام را نزديك شيشه بردم تا بويش را حس كنم خنك بود مثل كول واتر! كلاسم تمام شده بود به سرعت به سمت خانه آمدم نزديك غروب بود وقلبم تند تند ميزد مثل پارسال زمستان كه داشتم پوست گنجشكي كه شكار كرده بودم مي كندم قلبش تند تند مي زد نمي دانم چرا احساس كردم به هم ربط دارند! اينبار هيچ چراغي را روشن نكردم چشمهايم را بستم مقابل پنجره نشستم تا 100ميشمارم و بعد باز مي كنم 1،2،3،4و100عدد بي مصرف كه تند ميشمردم تا از ضربان قلبم عقب نمانم چشمهايم را باز كردم آمده بود باور مي كني!؟ او هم دلتنگم شده بود آمدنش چيزي جز علاقه نيست مي دانم!خنديدم از ته دل، او هم خنديد مي ديدم!جلوتر رفتم مي خواستم نفسهايش را حس كنم ولي شيشه مانع من واو بود لبه پنجره نشستم و خودم را به سمتش دراز كردم لبهايم را روي لبهايش گذاشتم گرم بود خنك بود صداي ماشين ها را از پايين نمي شنيدم صداي همسايه را كه داد ميزد مواظب باش نمي شنيدم!آنقدرها هم مهم نبودم!نمي توانستم نفس بكشم انگار لبهايمان درون هم قفل شده بود ومن نفس نميكشيدم رها شده بودم!
هستي.. ارديبهشت 88 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 9:58 توسط هستی |
|
|
...كيلومتر اول: And calling you… /دوست دخترم بود. -چند ساعته بچه مرده،راحت شديم! -تويه يه نايلون پيچيدم با آژانس مي فرستم در خونه ت،خودت چالش كن. وبعد با گريه اي كوتاه گوشي قطع شد. ...سبقت ممنوع نمي دانم بچه به من شباهت دارد يا به دوست دخترم ولي مهم نيست اصلاً دل اينكه نايلون را باز كنم وصورتش را ببينم ندارم. درست وسط باغچه يك گودال كوچك آماده كردم نه احتياج به غسل و كفن داشت و نه سنگ قبر! به احترامش سكوت كردم احساس كردم درون شكمم قلبي در حال تپيدن است. داخل گودال نايلون را رها كردم و با دستم خاكها را رويش ريختم سوزشي كف دستم احساس كردم انگار دستم بريده بود با كف پايم روي خاك را صاف كردم! ...كمربندها را ببنديد خون زيادي از كف دستم سرازير شده بود محكم دستم را مشت كردم از ديدن خون حالم به هم مي خورد ولي چاره اي نبود بتادين را برداشتم وريختم روي زخم!بلافاصله خونريزي قطع شد ولي از جاي زخم چند چيز سفيد رنگ بيرون آمد درست كه دقت كردم كرم بودند مثل انگل..يادم افتاد وقتي بچه بودم مي رفتم دستشويي با چوب مدفوعم را به هم مي زدم تا كرمها را بهتر ببينم مامان مي گفت:انگل داري!ولي الان كرمها روي زخم من جاخوش كرده بودند دوباره بتادين ريختم ولي انگار چاق تر شدند والان كرم بودنشان بهتر مشخص مي شد. ...وارد بزرگراه ميشويد از اينكه خونريزي قطع شده بود خوشحال بودم تحمل ديدن كرم بهتر از ديدن خون بود نخ وسوزني برداشتم تا زخم را بخيه بزنم شروع به دوختن كردم! رنگ نخ زرد بود چون دوست دخترم زرد مي پوشيد وميگفت:رنگ ساله! گرچه كرم ها خيلي وول مي خوردند اما بالاخره زخم را بخيه زدم! ...نصب دوربين روي تختم دراز كشيدم دستم را دراز كردم وخودم را كمي عقب كشيدم تا جاي خالي دوست دخترم را احساس كنم!ساعت درست 00:00بود حركت كرم ها را داخل دستم احساس مي كردم درست مثل حركت جنيني در شكم همانطوري كه دوست دخترم برايم تعريف كرده بود وچه حس زيبايي بود پر از قلقلك واحساس اينكه يك موجود زنده درون وجودت جفتك مي اندازد وتو حالي به حالي مي شوي! پوستم مي خاريد.. ...پاركينگ باطلوع خورشيد حركت كرم ها بيشتر شده بود و من عصبي تر!يك ؛آهگ لايت هوس كردم البته با صداي بلند!فهميدن اينكه كرمها با شنيدن موسيقي آرام شدند كار مشكلي نبود تصميم گرفتم براي آرامش آنها هم كه شده mp4 ام كه تازه خريده بودم را روي دستم ببندم وبا يك باند سفيد درو تا دورش را پوشاندم همه چيز آرام شده بود البته زياد طول نكشيد چون بلافاصله بالا آوردم. ...ايست بازرسي فرشيد گفت:دو تا دود ترياك بگير و دودشو فوت كن به زخمت ببين چه طوري خشك ميشه.ويك مثقال ترياك گذاشت كف دستم.اولين باري بود ميكشيدم بوي خوبي داشت همينكه اولين دود را روي زخم فوت كردم نخ ها پاره شد و دوباره خونريزي كرد اينبار خيلي شديدتر وباعث شد چند تا از كرمها غرق شوند از ديدن مردن كرمها دلم سوخت!دوست دخترم زنگ زد جواب ندادم! ...ايستادن ممنوع با خودم فكر كردم شايد يك اتوي داغ بتواند جلوي خونريزي را بگيرد چون پوست وگوشت را با هم مي پزد وخون قطع مي شد اتو رابه برق زدم! دستم را لاي يك حوله پيچيده بودم اتو آماده بود سريع گذاشم روي دستم خونريزي قطع شد بوي گوشت پخته مي آمد!اتو را كه برداشتم كرمهادو برابر شدند.. ...پيچ هاي پي در پي با يك باند كشي دستم را بستم واز يك مشاور خوب وقت گرفتم فكر ميكردم همه اينها يك توهم است نگذاشتم مشاور دستم را ببيند فقط برايش حرف زدم واو هم گفت بايد با كرمها از طريق محبت كردن و جلب اعتماد رفتار كنم تا حداقل باعث آزار من نباشد اين يعني همزيستي مسالمت آميز! ...تونل وقتي رسيدم خانه آهنگ جديدي كه دانلود كرده بودم با صداي بلند گذاشتم تا عكس العمل كرمها را بينم رنگشان عوض شد:سياه،زشت! ...ريزش سنگ از كوه به طرف آشپزخانه دويدم يك ساتور برداشتم تا دستم را قطع كنم!دستم را روي ميز گذاشتم چشم هايم را بستم و به چشم هاي زيباي دوست دخترم فكر كردم و محكم روي مچم زدم! دستم روي زمين افتاد تنها خوني كه ميريخت از لاشه كرم هاي نصف شده يا مرده بود كه در حال جان كندن بودند. راحت خوابيدم! ...ورودي شهر صبح زود ناشتا يك سيگار كشيدم دودها را كه از دماغم بيرون مي دادم يك كرم از سوراخ بيني ام بيرون آمد او هم دود را از سوراخ دماغش بيرون داد و از داخل سوراخ بيني اش يك نفر شبيه من نه خود من بودم كه دود را از سوراخ دماغم بيرون دادم..
هستي.. پاييز 1387 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 9:55 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
فقط فهميدم بايد بنويسم........
|
| پیوندهای روزانه |
|
وباقی قضایا صدیقه نارویی محمد قائمی حمید رضا احمدی رها نجف زاده گلزار مسعود ده نمکی سیاوش خیرابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1389 آذر 1389 مهر 1389 خرداد 1389 آذر 1388 مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 |
|
RSS
|